خون می چکد از دیده ی تهران دق کرده

خون می چکد از دیده ی تهران دق کرده
تصویر در تصویری از آبان دق کرده

رگبار غمگینی که با خود حسرت آوردست
اندوه می جوشد ازین باران دق کرده

برگشته بخت از شیشه های شهر تنهایی
در ازدحام زوزه ی طوفان دق کرده


در این ستم بازار دیگر بر نمی خیزد
جز ناله ای از سینه ی انسان دق کرده

دستی به سمت آسمان بالا نخواهد رفت
پوسیده بر سجاده ها ، ایمان دق کرده

چاپیده چوپان گله ی ده را به جای گرگ
خالی ست از نان سفره ی دهقان دق کرده

جاری ست خون مردم از هر کوچه و برزن
این ملک تمثیلی ست از کرمان دق کرده

فاطمه مقیم هنجنی

لالم غزل خشکیده در جانم نمی بینی

لالم غزل خشکیده در جانم نمی بینی
ناشاعری لبریز هذیانم نمی بینی

دل مرده ای درمانده ام در بازی تقدیر
خشکیده برگی دست طوفانم نمی بینی

در من تمام عمر بین عقل و دین جنگ است
آئینه ای از شرک و  ایمانم،نمی بینی

همچون خدا که دشمن ارباب معبدهاست
بیزار ازاین بازار و دکانم نمی بینی

گاهی مسلمان  ، گاه گبرم ، گاه بودایی
بازیچه ای در دست ادیانم ، نمی بینی

دنیا تماشایی نمی‌شد بی غم و شادی
غمگین‌ترین تصویر انسانم نمی بینی

سایه پرستان در پی انکار خورشیدند
بیـزار از آئـین ایـشانم نمی بـینی


فاطمه مقیم هنجنی

در شهر بی احساسمان گویی خدا مرده ست

در شهر بی احساسمان گویی خدا مرده ست
بیگانه ایم و هرکسی بود آشنا مرده ست

سم می چکد از شاخه های خشک تنهایی
تنگ ست راه سینه ام گویی هوا مرده ست

هرکس که در این سالها حرفی زد از  فردا
در دم بدون هیچ رحمی جابجا مرده ست

فرقی ندارد در کجای شهر می لولد
مرد و زن و پیر و جوان ، شاه و گدا مرده ست

سجاده ها سر در گریبان ، ذکر ها ابتر
در بغض های بی سر و سامان دعا مرده ست

ساعت نمی چرخد مگر در سمت ویرانی
زیر فشار مرگ و نابودی شفا مرده ست

گم کرده راهیم و نشانی از رهایی نیست
گویی که در طوفان وحشت رد پا مرده ست

از عشق هم دیگر نشانی نیست ، می ترسم
در شهر بی احساسمان گویی خدا مرده ست


فاطمه مقیم هنجنی

بخند , خنده به رویت عجیب می آید

بخند , خنده به رویت عجیب می آید
همیشه از نفست بوی سیب  می آید

بخوان دوباره برایم , میان آوازت
صدای ,چهچه ی عندلیب می آید

همیشه تکیه کلامت ,به یاد می ماند
که : سادگی  به  زنان نجیب می آید

شبیه کعبه ای و در حریم قدسی تو
صدای گریه و امن یجیب می آید

تمام آنچه که هستی,تمام بودن تو
به چشم عاشق من دلفریب می آید

چو سر به دامن من میگذاری , از هر سمت
صدای ناله و آه رقیب می آید


به قصد سجده ی چشمت,همیشه این زائر
رمیده , پای پیاده , غریب می آید

فاطمه مقیم هنجنی

شیطان باش وسوسه ام کن

شیطان باش وسوسه ام کن
به چیدن میوه ی ممنوعه ی لبانت
تبعید کن مرا به آسمان آبی آغوشت
آتش باش وشعله بکش بر حریر سرد تنم
اصلا شش دانگ جهنم را بگذار به نامم کنند
بیا وبمان ,تا تلالو آفتاب مهربانیت
بوسه ی سرخی باشد بر لب اندوه زمان ...

فاطمه مقیم هنجنی