واژه نبود و خدا بود
دهان نبود که واژه پدید آمد
واژه نبود و تو بودی
سخن از شنیدن واژه نیست
گفتنش نیز
بیش از آنچه که فکر کنی
از واژه لبریزم می کند
آنچنان که گفتیم و شنیدیم
شکفتی
و جهان تهی شد از سکوت
چشمها تهی شد از کلمه
دستها تهی شد
از لمس
و ما
آنچنان خیره در هم نگریستیم
که واژه رنگ باخت
و من سراسر تو شدم
سر انگشتانت را به من ببخش
می خواهم برایت واژه ای بسازم
از سکوت
ملموس
گرم
بی نهایت
متین اسماعیلی
ای چشم هایت شاه بیت هر ترانه
گیسوی تو دریای صد موج و کرانه
در چشم هایت قتلگاه کوچکی هست
وقتی نگاهم میکنی تو عاشقانه
من ماهی غمگین اسیر رخوت چاه
تو ماه من مغرور و زیبا جاودانه
در هر رگ مجنون من خون تو جاریست
لیلای لب هایت انار دانه دانه ...
- متین اسماعیلی