دمسازِ من ، در دشتِ اندوهم ،تو آن پروانه ای
گویم که غم شد آشِنا، گویند تو دیوانه ای
آتش، اگر تخریب کرد این جانِ بی بنیاد را
دل، خوب میداند چراغِ روشنیِ خانه ای
محراب علیدوست
بانگِ زارت همچو سنگی شیشه دل را شکست
عاجِ فیلِ هندوان خُرد و بکرد آگاه، مست
ساحلی در انتظارِ حال تو افتان و خیز
سر به زیری، موجِ دریا تاخته، بی پا و دست
محراب علیدوست
دوستت دارم، به وقتِ شامگاهان بیشتر
اُنسِ ما را عاشقی منزل، ز ایمان بیشتر
لاله زارِ عهدمان را اشک، آبِ زندگیست
ای شقایق، سرخوشم، از خاکِ گلدان بیشتر
محراب علیدوست
ای معلم ، نقصِ شاگردانِ خود را برملا کن
عیبِ ایشان در تکاسل گیر و بهروزی دعا کن
جهد را مقصود باش و از اهانت ها بپرهیز
بر مگو خنگی و غفلت را ز ادراکش سوا کن
گر بگویی سنگ، طینت سخت و حالش استوار است
کوه ها روید ز آنها زین عمل خود را جدا کن
ابر باش و رودِ مهری بر زمین جاری بساز و
سنگ را خاکی برایِ رویشِ اُرکیده ها کن
تکاسل: تنبلی طینت: ذات
محراب علیدوست
بر نمایِ خاطرم، نقشی ز صورت یافتم
رو به روی چهره اش ، دودِ شماتت یافتم
همنشینِ کهنه را چشمم نمی بیند چرا؟
بر درختِ عاشقی، زخمِ خیانت یافتم
شماتت: ملامت و سرزنش
محراب علیدوست