سوزِ دل، لبخند را هم سخت بغض آلود کرد

سوزِ دل، لبخند را هم سخت بغض آلود کرد
جامِ جان را از طرب ها، یک تَرَک مطرود کرد

عشق بوییدم ز رغبت، سینه مشک افشان کنم
هر نفس، هر آه را در من غبارآلود کرد

هر چه بود آمال ها، از قاصدک آویز گشت
ای دریغا، تربتش مارا چه بی مقصود کرد

پردهِ دل اشتیاقِ باد و بورانِ تو داشت
لحظه آغوش را هنگامهِ بدرود کرد

لحظه رفتن دمی رویت به سویم بازگشت
چشم بی احساس تو ، ویرانه را نابود کرد

محراب علیدوست

این خزانِ رهگذر، سخت و خرامان می رود

این خزانِ رهگذر، سخت و خرامان می رود
مویِ من با آسمان، سویِ زمستان می رود

عشقِ پنهان در دلم، آهسته و با اشک ها
همچو رودی، جاری و در کویِ جانان می رود

محراب علیدوست

اشک با من دوستانه خیره اندر ماه شد

اشک با من دوستانه خیره اندر ماه شد
راز دل مستور کردم، غفلت اینک آه شد

سوز پاییزی حریف عشق سوزانم نگشت
با خیالت پا به پایم، گرچه جان بی راه شد


محراب علیدوست

نمی دانم که عشق، اقبال یا آغازِ ادبار است

نمی دانم که عشق، اقبال یا آغازِ ادبار است
ولی عالم به چشمانم نگاهت را بدهکار است

خجالت مانع از آن شد بگویم دوستت دارم
نصیبم کنجِ این افسوس ها، فریادِ اشعار است


محراب علیدوست

شاهِ قلبم در حصارِ گیسوانت ، مات گشت

شاهِ قلبم در حصارِ گیسوانت ، مات گشت
غایتِ دلدادگی را، انزوا ، اثبات گشت

جامِ شعرم، آن زمان گفتی که مغروری، شکست
در ترانه، همزبانم ، سردیِ هیهات گشت

هیهات: آه و افسوس


محراب علیدوست