: هنگام که مرا آن
لیلی نما به خار
شاخه ای فروخت
بختم خفت جگرم
پخت سخت دلم
سوخت؛
از تخت ریختم و
بی رخت گریختم،
تا آنجا که
نه چراغ دلم نفت
دارد نه دیگر
باغ قلم ام درخت؛
در پس
کوچه های : شعر:
اینک بوی کسالت
می دهم و تحویل
اهل دل، بی شک
مشتی حرف مفت
با خجالت
محمد ترکمان
: عمری مثل کودک
بهانه ات را گرفتم و
شکل قاصدک سراغ
از خانه ات.
اینک که نشانیت را
می دانم و
راز آن نگاه ارغوانیت،
به جز تنهایی؛ نه
عصا یاری ام می کند
نه سایه همراهی ام
محمد ترکمان
او آواره او بود من نیـز، آواره او.
که نه او به بوی کوی او
رسید نه من، به بوی گیسوی او.
محمد ترکمان
... هرگاه می گویم:
در بندم کنید...
قصدم آزادی ست!
محمد ترکمان