: با ناگفته گفته ها را
چه سود عمری
برای مرده های سواره
گفتم..... هیچ نه اما
چرت وجدانی
شد پاره پیاده، دردی
نه از
مردم بی ستاره، چاره؛
محمد ترکمان
... با تمنا
میان نگاهت
کنعانی
حُسنِ یوسف
به خار نشسته
خسته صد ها
اسفندیار
به خاک سیاه...
محمد ترکمان
... من
نگران همه
هستم
نیست اما
یکی
نگران من؛
محمد ترکمان
فرهاد می خواست
خوشبخت شود اگر
وَ
هر دو شادمان یله
روی تخت؛
شیرین را با عقلش
انتخاب
می کرد و خسرو را
با
اشک تیشه مجاب
محمد ترکمان
لب هایش
تختی بود
از طاووس،
چشم هایش
جنگلی
از، آبنوس؛
آغوشش
وَ،
آرامش اقیانوس...
محمد ترکمان