در تصورِ مردانه ی شعر

در تصورِ مردانه ی شعر
چمدانی از درد را
بر شانه های مغرور شعور
و دل به جاده های پیچ و خم دارِ
زندگی می زنم

رو در روی بادِ امیال
با اراده ای چون کوه
با کفش هایی جسورِ ماندن
مقابل باران و توفان های حوادث
می ایستم...

دریغ و صد حیف
دیر دانستم
این نبرد
عدالتی ست مرده

خلافِ حرف های مصدق
کلاهم را برداشت
و شال گردنِ آرزوهایم را

دزد برد‌ و جاده ها
لعنت به این همه ابهامِ آدمی
که چون کلافی سر درگم
به پروپایِ احساس می پیچند
و عاقبت
ایستاده چون سروِ حسرت
از پا در می آیم‌
به تشرهای بی وفایی
البرز هم که باشم
سنگفرش خیابان خواهم شد
به شلاقِ ای کاش ها

شاخه های خیالم خمیده
گوژپشت می شوند
تمام نبوغِ دویده
سویِ بلوغِ سال ها بعد


مثنویِ هفتاد منِ انقلاب می نویسم
برای رشدِ بیت های جمهوری

مرتضی حامدی

حالا که پاها

حالا که پاها
 لغزان
و شانه ها لرزان
دیگر به خود تکیه می کنم


 مرتضی حامدی

امروز ابرها

امروز ابرها
به جای تمام سالهایِ سکوتِ یک زن
غریدند
و آشکهایِ ندیده شدنش را
باریدند

مرتضی حامدی

تو نیستی و

تو نیستی و

این روزها ی کِشدار

تنهایی حالم را می پرسد

مرتضی حامدی

مثال قوی دِق کرده

مثال
قوی دِق کرده
به رویِ سینه ی دریا
بدان روزی
به پایان می برم
این
عمرِ
عاشق را


مرتضی حامدی