سال نو گشت و بهار تا در این خانه رسید
عمر امسـال دگـر بر لب پیمانه رسید
چو به نوروز شبی چشم گشودم به جهان
نوبت ذوق به این کودک دیوانه رسید
زندگی میگذرد حال تو گر خوب و بد است
غم مخور نوبت این شادی مستانه رسید
تن من دیرزمانی به زمستان شده بود
تا بهار از ره و آن دلبر جانانه رسید
خواب دیدم من شبی این عمر زیبا میشود
تا که رویایم چنین از دل افسانه رسید
چون ک میلاد من و این شب نوروز یکیست
آرزو کردم و نور از در بیگانه رسید
مرضیه دوکانه ای
از تـو دلگیـرم و اینجا چه غریبـم امشـب
از دلـی کـز مهـر تو آشفته سیـرم امشـب
تـو چه دانی جفایت با دل تنگـم چه کــرد
نشکـن ایـن پیمانه را... شایـد بمیـرم امشـب
تـو به کیـن نارفیقـان دل مـن آزردی
دل فـدای تـو بخنـد تا جـان بگیـرم امشـب
سـاده اما گرفتـی تو همه دلخوشیــم
مـن جـوانی در برت اما چه پیرم امشب
از چه آخــر دل تـو راضی به احوالــم شده
معجزه باید ک زیـن غــم مـن نمیـرم امشـــب
راستی دنیـای تــو زیـبا شـده دور از دلم
خنـده هایت را بده در غـم اسیـرم امشـب
مرضیه دوکانه ای