به قماری که نمودم همه ی قلب تو بردم

به قماری که نمودم همه ی قلب تو بردم
عشق زیبای تو را باز به این سینه سپردم

بعد سرمای نگاه تو فروریخت وجودم
بعد انکار تو در کنج دل از دلهره مُردم

از خودم رفتم و تسلیم شدم پیش نگاه ات
دل و جان را به تماشای غرور تو سپردم


نیست ممکن که از این واقعه در خویش گریزم
نیست پیدا که چه حرصی من از این حادثه خوردم

شوق خوابید در این جنگل و خورشید فرومرد
روح رنجید و من خسته در این جسم فسردم

ریشه ریشه شده از خشم شما قالی ذهن ام
تکه تکه شده از حرف شما ساقه ی تردم

در دل دشت جنون ام همه شوقی همه شوری
پیش آن جام زلال ات همه دَردم همه دُردم

نیش چاقو و سه تا قطره ی خون، یک شب ماتم
من تن سرد تو را آه در آغوش فشردم

مهناز الله وردی میگونی

بیا تا باز یلدامان ، کمی یلداترین باشد

بیا تا باز یلدامان ، کمی یلداترین باشد
کنار سفره ام بنشین ، شبم زیباترین باشد

بیا امسال برگیریم فرّ عشق مان را جشن
بیا تا عهد بر بندیم ، شورافزاترین باشد

بیا تزیین کنیم امشب ، انار سرخ لب ها را
کشیدم چشم بادامی که شب شهلاترین باشد

بتاب ای ماهتاب عشق ، طولانی ترین شب را
بخوان در شعر نامم را، که پر معناترین باشد

بگیرم فال حافظ را که شعر تر بر انگیزد
به شوق باده و مستی ، شبم غوغاترین باشد

تو گلدان صداقت را پر از عطر اقاقی کن
بیا تا محفلی سازیم که رویاترین باشد

و گیلاسی لبالب سرخ سرشار از می هستی
بده آن جام را تا مستی ام ماناترین باشد

بسان‌غنچه های گل کمی آغوش را وا کن
که اکنون باد پاییزی گره بگشاترین باشد

تمنای لبم امشب به کامت گیر و آغوشی
تو را عهدی ست با جانم که پابرجاترین باشد

بساط شعر و اهنگِ شب یلدایمان‌زیباست
و زیباتر ، رفاقت هاست که پایاترین باشد


مهناز الله وردی میگونی