چرا دیگه بهار اینجا نداره رنگ و بوی نو

چرا دیگه بهار اینجا نداره رنگ و بوی نو
یه جور سرده که میاره به یاد ما زمستونو

چرا دیگه بهار اینجا فقط یک اسم کوتاه
کسی چشم انتظارش نیست که نه انگار که تو راهه

دیگه نه شور عید هست و نه حالی و نه احوالی
کسی خوشحال نمیشه توی این تقویم بد حالی


نگاه سال نو پیره ، بهار تو کوله بارش نیست
حاجی فیروزم انگار مونده خواب و عیدو یادش نیست

عمو نوروز شده پنهون دیگه از قاب چشم ما
یه جوری کارشو‌ ساختن که نعشش هم نشه پیدا

یه روزی سبزه ها باهم به عشق هم گره می خورد
شکوهٍ سرخیٍ آتیش غمای زردی و می برد

یه روزی تخم مرغا توی ظرفا میشدن رنگین
دلا نو میشدن با عید کنار سفره ی هفت سین

گذشتن دیگه اون روزا بهارم دیگه رفت باشون
چی موند واسه همه غیر از یه سبزه زیر پاهاشون

نمیاد دیگه بوی عید نمیشه مست گل از عطرش
بهار رفته ازین خونه یه جای دیگه با اسبش

میلاد چهارمحالی زاده

ای دوریَت حماسه یٍ ویرانگیِ شمع

ای دوریَت حماسه یٍ ویرانگیِ شمع
برگرد به سوگ و ماتمٍ پروانگی شمع
پایان ندارد این همه مِنهای بی امان
ای خطِ بی کرانگی تقسیم شو به جمع
اندوهِ جای خالیَت اوج عظیمت است
از بودنت خبر رسان، بازم نظر به سَمع
ای شادیِ موذ ب کاذب بگو چرا
اینگونه ساده میکنی من را ز گریه منع
جان که را گرفتم و پنهان شدم که تا
اینگونه پای کُشتنم قلب توشد به زَمع
داد از کدام فتنه ها رو به خدا بری
وقتی اثر نمیکند آیین و دین و شرع
باز ا که فصل آمدنت فصل دیگریست
ای دوریت حماسه ی ویرانگی شمع


میلاد چهارمحالی زاده