آن وقت که پشت کردی
بی مکث گذشتی
از برِ دوست
بنویس
گوشهی خاطرهای
عبور موقت!
تا اندک ذرهای
دلگرم بماند
نرود بی خبر از شهر و دیارت
ناهید ساداتی
ماه در پسِ افکارِ کبود
شب تا نیمه به خود مینالید
پیچش یکدفعه در گردنِ صبح
خواب از چشمِ قناری پراند
سرما سُر خورد در دامنِ روز
آفتاب بیهوده به آن میتابید
خاک خمیازه کنان، سرد و وقیح
غار غار هر کلاغ میکاوید
سرو از پشتِ دیوارِ بلند
بر خشکترین باغِ جهان میخندید
ناهید ساداتی
ای عشقِ روییده بر
خاکستریِ حادثهها
تا انتهای عالم
پیچیده بر جانم
نیلوفرِ نگاهت
ناهید ساداتی
ای عشقِ روییده بر
خاکستریِ حادثهها
تا انتهای عالم
پیچیده بر جانم
نیلوفرِ نگاهت
ناهید ساداتی