در تار ترین لحضه جهان
در دور ترین شب زمین
عمیق ترین جای زمان
سکوت در جانم ریشه کرد
هرگز از درخت بودن انتظار پایکوپی ندارم آری
میدانم انتظار زیادیست بوسیدن وقت خدا حافظی
اما میماندی و فقط
یک حرف را ، راست میگفتی
دوستت دارم ها را ، راست میگفتی؟؟
من ولی نایی برای در انتظار ماندن ندارم
میروم...
میدانم نمی آیی درخت ها که پا ندارند راه بروند...
آری ریشه دارند میدانم...
در بیشه جا دارند میدانم...
راستی اورا هم به اندازه من دوست داری؟؟؟
میروم شاید کسی کنارت جا شد
راستی کسی شبیه من برایت پیدا شد؟؟
نوشین فتحی
تو نیستی ببینی
خیلی وقته
دلم آهنگ شاد نمیخواد
کنار
کنار تو بودن و پرسه توی باد نمیخواد.
تو نیستی بدونی
خیلی وقته
دل تو تنهایی اسیره
دل از زندگی سیره
خیال خوش کودکی هامون
تو پس کوچه های بچه گی میمیره.
اون روز بهم گفتی
منم وقتی دلم میگیره
دلم بهونه پرسه زدن تو کوچه های شهرو میگیره
راه میرم و حرف میزنم و گریه و بغض
راه میرم و بارون میاد و لباس بارونی و خیس.
پاییز...
تو نیستی ببینی
کجا ها دلم شکسته
تو نیستی ببینی
جای دیوانگی با تو
چه آغوشی شده کوچه خیابونهای شهر
بارون زده...
بارون که میگیره بگم یادت نمیمونه
خیسی بوست روی گونه میمونه.
دلم میخواد امشب
کنار تو باشم
کنار یکی مثل من که
دلی داره و
دلش تنگه باشم.
بیا این شهر و بارونو
پاییز و خیابونو
رها کنیم امشب
همون کنج ساحل باز کنار هم باشیم
بی دقدقه با هم
بوسه نقاشی بکشیم.
با هر سرما و دل سردی
کنار تو خودم باشم
تو آغوش تو فقط یک بار برای همیشه جا شم.
تو نیستی ببینی
چه خیالی داره دل
که هنوز زنده ام و میتونم
تو شعر شکلتو نقاشی بکشم.
نوشین فتحی