دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
سایه‌ی سوخته دل این طمع خام مبند

دولت وصل تو‌ای ماه نصیب که شود
تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند

خوش‌تر از نقش توام نیست در ایینه‌ی چشم
چشم بد دور، زهی نقش و زهی نقش پسند

خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن
که من از وی شدم‌ای دل به خیالی خرسند

من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام
تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند

قصه‌ی عشق من آوازه به افلک رساند
همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند


سایه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود
اگر افتد به سرم سایه‌ی آن سرو بلند

بگذر شبی

بگذر شبی
به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم
که غمت با دلم چه کرد




"هوشنگ ابتهاج"

دلی که پیش تو ره یافت

دلی که پیش تو ره یافت

باز پس نرود

هوا گرفته ی عشق

از پی هوس نرود


به بوی زلف تو دم می زنم

در این شب تار

وگرنه چون سحرم

بی تو

یک نفس نرود.



"هوشنگ ابتهاج"

آتش رخساره ..

آتش رخساره ..
روشن کن شبی، ای برق عشق
تا چراغی بر کنم در خانه‌ی خاموش چشم

هوشنگ_ابتهاج

خودم را بى تو دلخوش میکنم

خودم را بى تو دلخوش میکنم
جانا به هر نوعى
گَهى با اشک جانفرسا
گَهى لبخند مصنوعى

هوشنگ ابتهاج