روی دلم شرط می بندم
چه امروز چه فردا
شاید در هر لحظه از روز
که در آزمون نگاهت
به اندک غمزه ای مشروط
و به رسم دیرین رنجور می شود
جراحت دل از تیر نگاهت
آمیخته با فراق
و با عالمی درد مخلوط
از نبودنت ناسور می شود
در تدخین متراکم نسیان
با غم و غباری مبسوط
تا همیشه مستور می شود
به رویش دیده ببند
یا مگذار تنهایش
وقتی بودنش به تو منوط
و در تراکم آدمیان مهجور می شود
تورج امیری
من از تجویز غم ها برای دلت می ترسم
از گذشت زمان به این سرعت می ترسم
کاش با تو ثانیه ای تمام عمرم می شد
از مرگ لحظه ها در دل ساعت می ترسم
تورج امیری
پریشانی ام از سنگینی اسرار بود
راهبری اندیشه اولین پندار بود
پنداشته بودم خدایی هست جدا ز من
روح بیقرار من خسته و تب دار بود
سرگشته در وادی من تا من بوده ام
این من پیدا توهم یک دیدار بود
من فاصله ی میان دو بی نهایت
که بی نهایت خُرد مرا دیوار بود
من کرانه ای بر اقیانوس وجودم
منِ دریایی اما، همیشه بیدار بود
تورج امیری
چون رویای پرواز در دل جان می گیرد
سبک حیات را دستخوش تغییر می کنیم
خواب تمنای پیله های بی خبری را
با رویای رنگی بال تعبیر می کنیم
و برای آگاهی پلی از خواب می سازیم.
چرا برای لارو پشه آبی نمی جوشانند
ماییم که به ظرافت پیله هایمان می بازیم
کابوس زندگی ما آن زمان جان می گیرد
که خویش را در بستری از حریر می اندازیم
و بربافته ی توهم خود عاقبت جان می بازیم
تورج امیری
بر ابرویت چین فتاده
اما مهربانند دستانت
کاش که طبیبان را بود یارای درمانت
در تلاطم امواج پنهان داشته ای
یک دنیا رنج, دریایی ز درد
نگاههای خواهشگر با قلب تو چه کرد؟
فدای سرت اینهمه
چاره چیست؟
روزت مبارک باشد ای مرد
تورج امیری