هرچه تو را به یاد خدا انداخت
آن را دعوتى از خدا بگیر
خیرى براى توست
آن را دریاب
نمـاز یعنـی که در یادِ خدا باش
به دور از کبر و تزویر و ریـا باش
نمـاز یعنـی تقـرب بـر خـداونـد
به تقوا پس تو در راهِ هدا باش
سلیمان ابوالقاسمی
بوی باران می دهد صحرا و دشت و کوهسار
بوی عطرِ رازقی پیچیده اندر مرغزار
پُر شد از ابرِ سیه فام آسمانِ نیلگون
می خروشد تُندر و زیبا خُرامد جویبار
بلبل و قُمری غزل خوانند و مست اند و رها
زنده شد باغِ خزان دیده ز باد ِ نوبهار
کاش آید فَرِّ یزدانی به مُلکِ آریا
دور گردد تیره روزی ها به مهرِ کردگار
از دوباره تخت جمشید آیَدَش فَرّ و شکوه
نامِ کوروش زنده گردد اندر این کهنه دیار
داریوش آید دوباره بارِ نوروزی دهد
جشن ِ نوروز و سده از نو بگردد برقرار
یادِ زرتشت و سه نیکش تازه گردد در جهان
هر بدی دژکامگی جور و ستم نَبوَد به کار
ای خدا فرخنده گردان این بهار ِ تازه را
تا که انعامی ببیند شادمانی بی شمار
سه نیک: پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک
غلامرضا انعامی
شده پاییز شود
عشق ببارد
تن تو خیس شود
بلرزد سر و پایت
برگ نارنجی پاییز
غم های دلت را بتکاند
خدا اینگونه به قلبت ایمان برساند
و تو را از دغدغه و شک برهاند
قلبت سرشارِ رویای رهایی
می رسد از پس ذهنت زمزمه گاهی
از این غم تو جدایی تو جدایی..
بهنام بادپروا