گر تو خواهی این زمینم عرش می گردد رضـــا
جنتم با رنگ قلبت فرش می گردد رضـــا
من نگاهم در درون قلب تو بودست و هست
زین سبب آینده ات پر رخش می گردد رضـــا
غم مدار از روزگارت ، من خدایم ای رضـــا
از کسان ناکسانت من جدایم ای رضـــا
من نگاهم در درون قلب تو بودست و هست
گر تو عریانی برایت من رَدایم ای رضـــا
تو ز من یک چشمه می خواهی و من دریا رضـــا
یا ز من شاهد تو می خواهی و من پریا رضـــا
من نگاهم در درون قلب تو بودست و هست
یوسف من چون زلیخا می شوی بُرنا رضـــا
ای رضا من هم خدایم هم رضایم ای رضـــا
از چه می ترسی کجایی ، من خود آیم ای رضـــا
من نگاهم در درون قلب تو بودست و هست
چون که حقم هم بمانم هم به جایم ای رضـــا
رضا اسمائی
درد دل را با تو گویم ای خدای عاشقان
ساز من را بی صدا دانند ؛
کَرهای زمین
شعر من را بی نگاه خوانند ؛
شاهان نبین
قصه ام را بی صفا دانند ؛
خانانِ زمین
اعتقادم را تمسخر می کنند ؛
با نام دین
عشق من را بی بها دانند ؛
با زرها عجین
چون ببینم من تو را در جان ، ببین
می زنند با کفر خویش من را به کین
این همه گفتم بگویم خلق را ؛
دردم از مرهم مرا خوشتر ،
من ندارم هیچ غم
اهرمن از خُلق من شد زشت تر ،
من ندارم هیچ غم
نیزه بر قلبم زدند چون تیزتر ،
من ندارم هیچ غم
با زبان زخمم زدند چون نیشتر ،
من ندارم هیچ غم
با کژی بر من بتازند و بیایند پیشتر ،
من ندارم هیچ غم
مرگ من رو چون خوش آید بیشتر ،
من ندارم هیچ غم
آخر حرفم چنین گویم خدای مهربان ؛
عهد من با تو روان است همچنان
گر کژی رفتم دُرستم کن به جان
من نگویم من نشینم ،
کن چنان
من چو رودم ،
میروم ،
هستم روان
بر مسیر نادرستم ذار
تو سنگ جهان
بر رهِ رَستن روم سینه خزان
جای من بستر نییَست ،
دریاییَست این را بدان
گر به دریایت رِسَم گردم به نامت ؛
همچو خان
عشق من ، آن مردمانند ساکن ایرانِمان
خدمت خلقت به گیتی باشدم عهد دو کان
مرده و زنده بباشم گشنه ی علمت چو نان
مر بپوشان عیب را از چشم آن نامحرمان
کوچکم اما بکن من را بزرگی در زمان
هر که را گوید تو نیستی ،
در وجودش دِه نشان
من نیَم بهر خودم ،
بهر خودت کن در امان
میکنم کوته سخن را
گویمت یک نکته دان
عشق من با تو بماند ؛
تا ابد هم جاودان ...
رضا اسمائی
به بالینم نشین ای مرغ بی پروا ،
من جان کنده را هم بین کمی با ناز
چه سان من گویمت ؛
من عاشقی دل کوچک و آزرده رو
و خسته از دردم
نمی دانم چگونه می توانم در دل تاریک خود ،
به نور شمع نیم سوزی ،
نشانت من دهم جای بزرگت را ؟
کمی با من مدارا کن که عالم را بدوزم
با تو تا اوج فلک بین دو چشم
خوشگل و براق و بی رحمت
که با بی رحمی خالص ،
دلم را پاره کردی و
ز سینه در تو آوردی ...
دگر هرگونه سازی را نوازی
چون عروسی تا ابد رقصد ...
تو را گویم شرار آتشی چون سوزناکی ای قرار من
من اَر دل سوختن یا باختن نَک می هراسیدم ،
به هیچ و پوچ به سازت کی برقصیدم ..؟
رضا اسمائی