گرچه باریزش برگها
زیرپای عابران
مرگ شان فرامی رسد
اما شعرجان می گیرد
برعریانی درختان
درپاییز
سید حسن نبی پور
درخیابان پرسه زدم
بن بست بود
بگو ؟
کجاست خیابانی که
مقصدش آغوش توست
سید حسن نبی پور
ساعتها متوقف شدن
زمان نمی گذرد
دنیابه پایان رسیده
ومن درفراسوی آسمانها
بدنبال تومی گردم
سید حسن نبی پور
زنگهابرای
دوست داشتنت به صدادرآمده
وپرنده های عاشق
درآسمان احساس
تانگو می رقصند
ومن از سرکشیدن جام لبایت
دربهشت آغوشت
مست این دوستداشتن می شوم
سید حسن نبی پور
چشمهایت طلسم کرده مرا
درغم نبودت
شبهای دلتنگی
تاسپیده دم
پلک روی هم نمیگذارم
شایدقاصدکی ازراه برسد
تادلم آرام شود
نوید آمدنت را
همراه گلهای بهاری بدهد
سید حسن نبی پور