گرچه عادت شده دوست داشتنت

گرچه عادت شده دوست داشتنت
مثل رویا شده است داشتنت

دل زبوی خوش تو مدهوش است
از تماشای تو لب خاموش است
بعدِ یک عمر سفر دانستم
بهترین جای جهان آغوش است

بودی ای کاش همیشه پیشم
تا شود کم به برت تشویشم
غافل از یاد تو هرگز نشدم
من همیشه به تو می اندیشم

دیده ام روی ترا من در ماه
سرِ من هست بلند در این راه
خیره بر روی تو صحرا بدوم
باکیم نیست بیافتم در چاه

ابروان تو کمان شمشیر
هرکسی را که نباشد دل شیر
عاشقت بایدش از جان گذرد
چونکه سخت است بسی این نخچیر

چشم آهوی تو کی گردد رام
با نوازش نتوان کرد ترا هم آرام
نتوان صیدت کرد به هزاران تدبیر
تو همان آهویی که پری از سر دام

نه دلت می ترسد نه دلت می لرزد
نه به پیش چشم تو کسی می ارزد
هر که بر خود نازد به تو آسان بازد
یک نظر گر ، به رخ ماه تو اندازد

سید محمد رضاموسوی

زیباترین لبخند دنیا را تو داری

زیباترین لبخند دنیا را تو داری
شیدا ترین قلب شکیبا را تو داری

دنیای اقیانوس چشمت را چه گویم
شهلاترین چشم فریبا را تو داری

وقتی که اشک شوق تو ریزد به دامان
زیباترین امواج دریا را تو داری

ای عطر باغ گیسوان تو بهشتی
خوشبوترین گلهای رویا را تو داری

سید محمد رضاموسوی

چه آخر سر این گل و خون شود

چه آخر سر این گل و خون شود
اگر سرنوشتش چو مجنون شود

به آتش به خاک و به آب و به باد
که آشفته جان و دلیخون شود

ز دیده به گونه روان سیل اشک
دو چشمی که سیحون و جیحون شود

دلم چون گلی در خزان و بهار
گهی شاد و‌گه زرد و محزون شود

دلت را تصرف کنم گر که من
روایتگرم چرخ گردون شود

اگر بینمت بار دیگر به خواب
غم و ناله و آهم افزون شود

به بیداریم گر ببینم تو را
بدان سرنوشتم دگرگون شود

نصیبی ندارم ز رویت دریغ
ندانم که فرجام‌من چون شود

سید محمد رضاموسوی

آن شبی که ‌شد چراغان آسمان‌ها ‌امشب ‌است

آن شبی که ‌شد چراغان آسمان‌ها ‌امشب ‌است
بس مبارک باشد امشب چون به نام زینب است

هست در عالم تمام هستی و عشقم حسین
ذکر یا زینب مرا چون یا حسینم بر لب است

کرده ام عمری گدایی محبت از حسین
گر علمدارش ابالفضل است رازش زینب است

سید محمد رضاموسوی

نفسم سوخته از آتش جانسوز فراق

نفسم سوخته از آتش جانسوز فراق
دل شد آتشکده و کالبدم گشته اجاق

سوزم از شعله آن شمع که آرام آرام
می شود آب و شود دود در این کنج اتاق

ای دریغا که نه پروانه بگردد گردش
نه نسیمی که کشد شعله اش از روی نفاق


دل من خسته ز بی مهری و بی یاری شد
تا رفیقان همگی دور شدند از اخلاق

نه ره پیش نه پس دارم و اینجا ماندم
مانده ام تا چه نمایی که نمودم اتراق

به مدبر بسپارم همه تقدیرم را
که بود خالق مخلوق، خودش هم خلاق

گر، ز تسلیم و رضا عشق من اثبات شود
می شوم شهره ی آفاق ،میان عشاق

ای (محرم) سخن از عشق نمی باید گفت
که لگد می زند این اسلحه بی قنداق

سید محمد رضاموسوی