ای غروب صبح فردا با توام
ای غریب شام یلدا با توام
تا نبینندم نگویندم تویی
ای به پنهان هم تو پیدا با توام
فروغ قاسمی
به روز شاد میلاد کبوتر
به آن لحظه که آیی و زنی در
به جشن پرشکوه میخک سرخ
تو را خواهم تو را ای عشق برتر
فروغ قاسمی
گر تفکر تو را بود پیشه
یا کنی عمل به اندیشه
ببُری شاخههای نادانی
بکنی جهل و جاهلیت از ریشه
فروغ قاسمی
در جوانی همچو پیران در غمی
در غم فردایی و بیش و کمی
ماتم دیروز و فردا را مگیر
زندگی یک لحظه است و یک دمی
فروغ قاسمی
دختر کولی چوفالم را بدید
شادمان گفتا بود بختت سپید
خنده کردم کای غریبه، آشنا
روسیاهی من از او شد پدید
فروغ قاسمی