دیگر ترانه ای نمی خواند
اَبری که روی شانه هایش
پیکر خورشید را تشییع می کرد؛
تا جنازه ی آفتاب
آرامش آغوش خاک را حس کند
در هوای چشمان پائیزی که
از تیغ سلاخی تابستان می تابد
بر خاکِ مزار تمام شعرهای ناکام
انگار در این قبرستان
غزل های مُرده تشنه ی فاتحه اند!
مرتضی سنجری
یادش بخیر آن روزها
عصرها صدای چرخ خیاطی مادر
در حیاط دنج قدیمی خانه
قشنگ ترین آهنگی بود که
تا به حال در هیچ کافه امروزی نشنیده ام؛
انگار با تَرَک های پیشانی اَش
و شعرهای روی لبانش
پیراهنی از جنس عشق می دوخت
با گُل های آفتابگردان
برای روزهای پُر از خاطره
همیشه در چشمانش
دو استکان چای تازه دم و خوش رنگ
با طعم بابونه نقش می بست
ای کاش هرگز عطر آن غروب ها تمام نمی شد!
مرتضی سنجری
چه زیباست گیسوان بافته اَت
میان معرکه ی ایل و تبار شعرهایم
که اینگونه دلم مو به مو
در بند و اسیر عطر گُل های رُزِ
روسری اَت شده؛
و با سُرخی شکوفه های انار لب هایت
قافیه را باخته ام
لا به لای غزل های خُمار پلک
و مژگان چشمان سیاهت
همچون دیدار شمس و مولانا
در این آتشی که بر جانم انداخته ای!
مرتضی سنجری
فریادهای بی صدایم را
سکوت مبهم شب هضم کرده
میان سیاهی آسمانی
که دیگر مال من نیست؛
نمی دانم برای غصّه های دلم
چگونه شرح دهم
معصومیتِ دیده ی خونبار ستارگان خاموش را
در آخرین نگاهِ چهره ی خندان ماه!
مرتضی سنجری
زیبای من...؛
امشب..!
گیسوانت را پریشان کن
کشف حجاب نگاهم را
گِره بزن به روسری اَت،
زُلف شعرم را سخت بباف
به عطر آخرین واژه های دود شده
میان طعمِ گَسِ تنباکوی لبانت
و مرا تحریم کن از
ریه های شهرِ خاکستری چشمانت
همچون فتوای میرزای شیرازی!
مرتضی سنجری