خورشید که از هر طرف
طلوع کند
باز هم شب تاریک
بر تبعید من سایه افکنده؛
که مُدام در طول روز
به سیاهی مردمک چشمان تو
فکر می کنم
و انگار تقدیر من این است
تا در دادسرای عمومی نگاهت
در برابر تمامی گناهانم
باید اعتراف کنم!
مرتضی سنجری
فریب خورده ام از دنیایی
که تمام عاشقانه ها
نقشه ی مچاله شده ای ست
در جیبِ اقیانوس های نا آرام جهان؛
و چشمانت چه بی رحمانه
مثل جنایتکار جنگی
مرا همچون شهر بی دفاع محاصره کرده بود
انگار..،
تمام شده فصل شعرهایم
در قحطی فشنگِ اسحله ی سربازان شکست خورده
مانند خودکاری که دیگر جوهر ندارد
برای نوشتن و نوشیدن مرگ
زیر هجوم تیر باران موهای سیاه تو!
مرتضی سنجری
پیکر شعرهایم را ورق می زنم
که جای خراش قلم را
پلک های ابریشم گونه اَت درمان می کند،
آه..،
تو نمی دانی؟
چه روزگاری بر من گذشت
که با عطر شقایق زُلف پریشانت
عاشق شعر و موج موهایت شدم،
نه کاوه ام نه آهنگر
اما سالهاست..،
چشمانت همچون خشم ضحاک
تنور آتش دلم را می خروشد،
انگار..،
کمان اَبروهای هلالی اَت
عصیان تند نگاهت را پنهان کرده
میان واژه های خونین جا مانده در گلویم؛
و بر تنِ جام شوکران لب هایم
روی گونه های سُرخ اَت
هزاران درخت انار روئیده!
مرتضی سنجری
عمری ست..،
چشم دوخته ام
به اَبرهای مغرورِ آسمان نگاهت
که بی صدا باران نم نم
می چکد بر گونه های زرد خیالم؛
گویی اشک هایم همچون فواره
به سوی تاریکی قبر متروکه ای روانه شده اند
زیر هجومِ ضربه های قداره
در سکوت مبهم جیب های نجیب
و کفن های خالی از تکرار واژه ها!
مرتضی سنجری
از بس نیامدی جان به سر شدم
و بند بند دلم پاره شد
آنقدر چشمانم بارید
که درخت بلوط خاطرات هم پوسید؛
از شاخه ساران کبودِ آغشته به دلتنگی
خون می چکید چنان که
برگ های سوخته رقصیدند
و آرام سقوط کردند
بر روی گُل های پیراهنم
شبیه شعرهای بی مخاطب
در پی واژه های گُم شده
میان حلقوم قلم های شکسته!
مرتضی سنجری