با تو هر ثانیه آرامشِ جان می‌گیرم

با تو هر ثانیه آرامشِ جان می‌گیرم
با تو و عطر تنت تاب و توان می‌گیرم

قلب من با تو تپش‌های فراوان دارد
عطر عشقت که بپیچد هیجان می‌گیرم

مرگ وقتی که تو همراهِ منی بی معناست
با تو در لحظه‌ی مُردن ضربان می‌گیرم

روزگاری‌ست که افسرده و غمگین نشدم
تا تو هستی به خدا روح و روان می‌گیرم

باز آوازه‌ی این عشق جهان را لرزاند
با تو ای یار؛ بدان نام و نشان می‌گیرم

مهدی ملکی

از درد عشقت تا به کی لبریز باشم؟

از درد عشقت تا به کی لبریز باشم؟
در حسرتت غمگین‌تر از پاییز باشم

هرگز نمی‌خواهی دلم آرام باشد
تا کی اسیر گریه‌ی یکریز باشم؟


تصمیم داری دائما بی شانه‌هایت
آواره‌ی این شهرِ باران خیز باشم

با دوری‌ات نابود کردی ساحلم را
تا غرقِ دریاهای وهم انگیز باشم

دنیای این دیوانه را از بین بردی
چون قصد داری آدمی ناچیز باشم


مهدی ملکی الف

مرزِ پایانِ پریشانیِ این مرد شدی

مرزِ پایانِ پریشانیِ این مرد شدی
در شبی همدمِ یک شاعرِ پر درد شدی

بوسه‌ات غرقِ جنون ساخت دلم را امشب
آخرش شاهد کاری که لبت کرد شدی

تا ابد همقدمم باش که من می‌دانم
غیر من با همه‌ی رهگذران سرد شدی

شبِ من پیش تو دلگیر نخواهد شد نه
یارِ این آدمِ دیوانه و شبگرد شدی

بس که چشمان تو آرامش وافر دارد
مرزِ پایانِ پریشانیِ این مرد شدی


مهدی ملکی الف

تقدیرِ این آواره را پر شور گردان

تقدیرِ این آواره را پر شور گردان
با بودنت دائم مرا مغرور گردان

بانوی من! رخسار تو مانند ماه است
این خانه‌ی تاریک را پر نور گردان

امشب که می‌خواهم بمیرم پای عشقت
قدری شرایط را برایم جور گردان

باید که باشی تا پیاپی شاد باشم
اندوه را از لحظه‌هایم دور گردان

آرام کن با شانه‌هایت شاعرت را
تقدیرِ این آواره را پر شور گردان

مهدی ملکی الف

شبی با ماهِ چشمت آسمانم را بسازی کاش

شبی با ماهِ چشمت آسمانم را بسازی کاش
کمی با نورِ رخسارت جهانم را بسازی کاش

دگرگون کن هوای سرد را وقتی غم انگیزم
بهارم باش با عشقت... خزانم را بسازی کاش

زمستان با تو در فکرم به پایان می‌رسد بانو
شبی با لمس دستم روح و جانم را بسازی کاش

پیاپی عطر اندامت بپیچد کاشکی امشب
کمی با عطر عشقت آشیانم را بسازی کاش

بیا تا سرنوشتم با حضورت شادمان باشد
تو هر شب خنده‌های بی امانم را بسازی کاش


مهدی ملکی الف