موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را

موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را
زخم خنجرخورده حال زخم خنجرخورده را …

در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی می‌کند باز ِ کبوتر خورده را

مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌کاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را

خون دل‌ها خورده‌ام یک عمر و خواهم خورد باز
جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را

شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه‌اش
عاشق خود می‌کند هرکس به من برخورده را

مرا به ذهنت نه، به دلت بسپار!

مرا به ذهنت نه،
به دلت بسپار!
من
از گم شدن
در جاهای شلوغ
می‌ترسم…




"مژگان عباسلو"

سفر، بهانه ی عاشق هاست برای دور شدن گاهی

سفر، بهانهی عاشقهاست برای دور شدن گاهی
همیشه فاصله هم بد نیست، کمی صبور شدن گاهی…
میان بیشهی این نزدیک، اگرچه ببر فراوان است
برای آهوی دور از جفت ولی جسور شدن گاهی…
چه بوی پیرهنی وقتی تو را دوباره نخواهم دید
چه اتفاق خوشایندیست، ببین که کور شدن گاهی
خیال کن که من آن ماهی، خیال کن که من آن ماهم
که دل زدهست به دریایت به شوق تور شدن گاهی
چهجور با تو شدم عاشق، چهجور از تو شدم سرشار
دلم به هرچه اگر خوش نیست، به این چهجور شدن گاهی


شعر از: مژگان عباسلو

خیال کن نرفته‌ام

خیال کن نرفته‌ام
خیال کن از مترو پیاده شدم
تا تو جایی برای نشستن
و به من فکر کردن داشته باشی
مژگان عباسلو

بعد از تو روز خوش ندیدم، تو

بیزارم از این وهم تکراری
این خواب‌دیدن حین بیداری

نه می‌کُشی، نه رو به بهبودی
ای خاطراتت خنجری کاری!

ای هرچه بود از من به غارت برد!
تو با مغول‌ها نسبتی داری؟

از آرزوی دیدنت سیرم
از تشنگی تنها به دیداری…

بعد از تو روز خوش ندیدم، تو
آقامحمدخان قاجاری!