چشم، آشفته و حیران وجود

چشم، آشفته و حیران وجود
واله ادراک، ز توصیف شهود
نظر از مشعر آیات، ملول
حشمت معبود را سر به سجود
کرد مصباح عَلَم روح قُدُس
ز سرِ آنچه بیاورد فرود
پای داماد نلرزد یا رب
نشود دل تهی از بند قیود
ید حیدر به سرش دار قرار
به رسول و آل، بفرست درود


میثم داماد خراسانی

آن کز او پیچ و خم افلاک را امکان است،

آن کز او پیچ و خم افلاک را امکان است،
دیده در کنه ازل تا ابدش حیران است
آب نیسان چو ز چشم آید از این حیرانی،
گر بیالود و ز کف شد، اثر نســـــیان است
آشنا تا که شدم با غمِ در پرده‌ی او،
دیده ابر است و دل آغشته بدان باران است
هستی آورد و بشد نقطه‌ی پرگار وجود
این منِ نیست، در این دایره سرگردان است
به تمنّا، ز درون سوختم از حرّ نیاز
که چنین سوختن از سیره‌ی درویشان است
به دل اندوه فراق و قلب را سوز محاق
اشتیاق نظر اندر نظرم مهمان است
حاجت داماد، ننماید از این صورت سرخ
محنتش در دل و بر سنگ‌دلان پنهان است


میثم داماد خراسانی

نبودم گر از نسل اولاد تو،

نبودم گر از نسل اولاد تو،
بوَد جمله اولاد من، زاد تو
به محشر، نگاهم به دست تو است
جهان چشم دارد به امداد تو
سلحشور مردی، که مردان جنگ
بلرزند از رعش فریاد تو
شب و روز، ذکر لبانم علی‌ست
نمی‌گردد از سر برون یاد تو
چو وارونه خوانی مرا، باز هم
ز هر سوســت دامــــــاد، داماد تو

میثم داماد خراسانی

بی روی تو ای دوست، لبِ تشنه به دنبال سرابم

بی روی تو ای دوست، لبِ تشنه به دنبال سرابم
خورشید، تو هستی و من آواره‌ی وصل آفتابم
ای خور من، ای نور من، ای شور من، ای پرتوِ پنهان
صهبای منی و منِ عاجز به تکاپوی شرابم
تو، آب حیاتی و تو انگیزه‌ی زاهد ز مماتی
زین روست که عمری‌ست بدین‌گونه در انگیزه‌ی آبم
شد خانه‌خراب آن‌که به دیدار تو نائل شده باشد
در داغ تو چندی‌ست که درمانده‌ام و مست و خرابم


میثم داماد خراسانی

حوض کوثر ز جهانِ خُلد، بر روی زمین آوردند

حوض کوثر ز جهانِ خُلد، بر روی زمین آوردند

هنر دست خدا از آستین آوردند

راستین آوردند

عطر یاس از دل آیات مبین آوردند

مَلَکان کاو گله از خلقت آدم کردند،

به هر آن چیز خدا می‌دانست

و نمی‌دانست جز خویش، یقین آوردند

خاتم ختم رُسُل را چه نگین آوردند

بهترین آوردند


فتبارک ز چنین خلقت بی‌تا گفتند

طیب‌الله خدا را گفتند

بارک‌الله چنین آوردند

آفرین آوردند

مرحبا بر ید آن خالق طوبای برین آوردند

میثم داماد خراسانی