تو باریدی و من جوی خیابانت شدم
تو لرزیدی و من اسباب سامانت شدم
تو کوشیدی و من انگیزه ی عزمت شدم
تو ترسیدی و من آرامش جانت شدم
تو پرسیدی و من پیدا شدم در فکر تو
تو پنهان کردی و من راز پنهانت شدم
تو قصه گفتی و من آمدم در قصه ات
تو دیوان باز کردی شعر دیوانت شدم
تو از من دوری و پنهان درونت مانده ام
بخوان آیه بخوان که راه ایمانت شدم
فائزه اکرمی
رفتند
بُریدند
نی
از ؛ نیزارِ گران
دسته ها را جمع
کشیدند به خاک
در روشنِ روز
اندکی مانده که آید که غروب !
در کارگهی ؛ مخمور و دنج و سیاه
ساختند حصیر
آویز پشتِ پنجره ام
از وحشت آن روشن پاک !
که نتابد نورش
که به خاطر نرساند نامت
که صدایش نرسد نامه رسان
که اگر کودکیم نام تو فریاد کند
همبازی
هیچم نرسد ؛ هیچ صدا
باز
آن نی
نازِ شِصتش !
تَن داده ؛ حصیر
ولی اما
اینجا
رِد پاهایت ؛ مانده که آید به نگاهم به نگاه
خوش به حالم !
چه اسیر
ای تو ای همبازی ..
سعید رضا علایی
کوشیدم بوی تو را
از سلولهای پوستم بیرون کنم
پوستم کنده شد
اما تو بیرون نشدی
کوشیدم تو را به آخر دنیا تبعید کنم
چمدانهایت را آماده کردم
برایت بلیط سفر خریدم
در اولین ردیف کشتی برایت جا رزرو کردم
وقتی کشتی حرکت کرد
اشک در چشمانم حلقه زد
تازه فهمیدم در اسکلهام
تازه فهمیدم آنکه به تبعید میرود منم
نه تو.
علیرضا مرادی