ای الههٔ بی‌تاب نوروز

ای الههٔ بی‌تاب نوروز
که از گوشهٔ چشمان دخترکی بینوا
در شلوغی این بازارهای کساد
آن آرزوهای گران می‌شَوی
ای که بر لبان خشکیدهٔ چکاوکی
در کنارِ سبزه زاران سوخته
این سال بی‌بهار را
آرزوی مرگ می‌ کنی
بر دل عاشقانِ سر به کوه گذاشته
دیگر از این باغ
بوی شکوفه‌های سیب‌های
نمی‌نشیند بر مشام تشنهٔ زنبورهای اسفند
دیگر از این دهِ
هیاهوی میش‌های پا به ماه
نمی‌شکند سکوت سرد این شب‌های یأسه را
می‌گویند دیوِ سیاهِ قحطی
سیاهه‌ای نگاشته
لای کتاب قطور رمالان
که به درد می‌آورد حتی
دل سن گندمخوار را
اما چه کنم که
هرچه در نعشِ کرمزدهٔ رودهای وفات یافته گشتم
هرچه چشم به دهان ابرهایِ غبار گشته
دوختم
هرچه بر گور چشمه ساران گمگشته
نشستم
آب نبود آب نبود
به آن سان که مزه نمی‌داد حتی
به مذاق مردارهای لجن خوار
تو گویی به این جهنم
حتی گور آب را گشتن
عبث است عبث
آخر مسیحا حکمتی خواهد
این بهشت را از نو ساختن
تا آن آب رفته باز آید به جوی


علیزمان خانمحمدی

آه..... ای الههٔ آبان

آه..... ای الههٔ آبان
از چشمِ نرگسم خون می چکد
در سبزه زار قحطی زده ام
از بیخ و بن کنده اند ریشه هایِ رویشم
رودها
به بسترِ خویش بیمارانند مبتلا به مرگ
قاصدکها
از شیونِ بیدهایِ تشنه تا خدا برده اند شکایت
چکاوکها
بی آوایِ باران به وجد نمی آیند با هیچ بهاری

گوئی
سینه ها به زنجیر کشیده اند نفس را
و سکوت کشته است فریاد را در کام
آری..... ای الههٔ آبان
دیگر
خوب نمی کند هیچ فصلی
زخمِ این فصلِ بی ترحم را
و از یاد نمی برد هیچ نوروزی
رنجِ این سالِ نحس را
مگر طغیانِ طوفندهٔ بارانت
بِشُوید حافظهٔ این خاک را
از تلخیِ فرجامِ این رویش


علیزمان خانمحمدی

گم نشد عشق تو

گم نشد عشق تو
لا به لای قصهٔ قطورِ زندگی من
غنچه ای گشت شکوفنده بر درختِ بهارم
کوچه باغی شد پر از خلوتِ سایه ها
که قدمهایم را می خواند به خرامیدن
نهالی بود تنیده از تازگیِ شکوفه ها
در دنج بوستانِ نگاهم
چون خورشیدِ صبح بیرونم می کِشد از
پردهٔ سیاهِ شب و چون شب
می آرامد قلبم را
در پستویِ گرمِ خاطره هایش
جوان بودم دل سپردم به تو
تا نشکسته نگهش داری
برای مبادای دلشکستگیهایِ پیریم.....


علیزمان خانمحمدی

آمدیم در اوانِ اولین مهرمان

آمدیم در اوانِ اولین مهرمان
با قلبی نازکتر از چینی
صورتی صافتر از آب
نوزادمان نامیدند
افروختند به پیش پایمان شمعی
گرداگرد گهوارهٔ لرزانمان
پروانه ها
لذت پروازمان آموختند و نور
عادتمان داد به روشن رایی
افسوس اما دایهٔ دهر
چه بی ترحم دمید به شمع وجودمان
و در محاقِ مصائب
چه زود خاموش گشت ماه عارضمان
تا تاریکتر از خسوف
در سایهٔ سکوت وُ سکون
از یادمان بِبَرد لذت پرواز را
کنون هم با چشمانی فروبسته
بسنده ایم به ظلمت
و بست نشسته ایم که
کَی به پایان آید این دفتر......

علیزمان خانمحمدی

عشق مُرد وُ زندگی

عشق مُرد وُ زندگی
بی بهانه ای برای زیستن
تبعیدی ساخته بی تبعیض
به هر کوی که سر می نهی
به هر دریا که دل می زنی
دلزدگیست وُ باز قیِ هزاران بارهٔ آن
از منشور خورشید رد نمی شود
مگر سیاهی
و از پس زندگی بر نمی آید
مگر مرگ


علیزمان خانمحمدی