کجایی ای پرنده ی زیبای رهایی

کجایی ای  پرنده ی زیبای رهایی
در این دنیای رسیده ای به جایی
دانسته ام که پروبالت شکسته اند
زخمی درون سینه داری و به نایی
فهمیده ای که به سی سال مدام
در عشقت زندگی کردم و به پایی
دستم شکست و پایم برید بعشق
دل بسته بوده ام به روی سودایی

فرزندزمانه بودم و عشق آموختم
من باتو عهدی بسته بودم به دایی
خونم بریختندوشدم شهید عشق
باجعفری چه کرده بودند به غایی

علی جعفری

مظلومی را دیده ای که اشک هایش روان ریزد

مظلومی را دیده ای که  اشک هایش روان ریزد
در فصل بهار هم باشد و برگ هایش خزان ریزد
هم چو دریا در تلاطم باشدو با  موج های روان
ساحلی را از عشق در نوردد و بر سر باران ریزد
ترسم این بود که یار برود و خوار و ذلیلم بکنند
این کار راکردند و به جای احسان هم زیان ریزد
دیگر تحملی ندارم و زجری کشیده ام تو مپرس
برهرکسی که خوبی کرده ام ازاو هم گمان ریزد
میخواند و میداند وبار کج هم به مقصد نرسید

من بار گران بوده ام و او هم خود بارگران ریزد
گریان ونالان گشته ام هم چو مجنون در طلسم
گویا که جان و دلم را برده اند و یار جوان ریزد
آنکس که درخدمت بود ورازمرا هم او میدانست
گویا که جغدی  را دیده باشی وخبر از بمان ریزد
الهامیکه برمن گشته است وکار همان بوده‌ است
باخواسته گاری های مکرر یار مرا هم عنان ریزد
تاریک باشد وظلمت شب هم بنفرین دچار گشت
آخرکار را دیده‌ام و خواهم دیدکه نار فشان ریزد
دردم فزون گشت و سیری به زمین و زمان کردم
دیدم که جانم می‌رود اشکهای من هم عیان ریزد
دیدی فلک چه کرده‌ای که باعشق او هم مرده ام
هزاران بارمیمیرم و زنده میشوم که تار زنان ریزد
اوهم اسیر دیگران گشت ومن هم اسیر این زمان
بوستانی را چیده ام جعفری دختر گل ...... ریزد

علی جعفری

روزی دوبار از کوی و برزن یار میگذرم

روزی دوبار از کوی و برزن یار میگذرم
گویا که هر روز هم از کنار دار میگذرم
افسرده گشته ام می‌کشد افسردگی مرا
او را در کنار جار دیده ام و زار میگذرم

فرمان  قتل مرا هم بگیر از شوی خود
من صاحب عشق بودمو بخوار میگذرم
اندیشه های مرا هم آتش کشید روزگار
ازاین روزگار لعنتی هم چو مار میگذرم


میسوزم ومیگدازم  چو آتشفشان عشق
شمعی راکه توافروخته ای بنار میگذرم
ایکاش ازاول نمیدیدم وعاشق نمیشدم
سالهاست باناز جعفری هم بتار میگذرم

علی جعفری

دیدار خونین جگران را هم مجال نیست

دیدار خونین جگران را هم  مجال نیست
بیمار عشق را دیده ام  قیل و قال نیست
بیدار گشته  بودیم  و آسمان را نظاره گر
دیدارسپیده آرزوکرده بودم وصال نیست
چشمان مرا هم کور کرده اند در اشتیاق
فرهادروزگارمرده است اوراسؤال نیست
روزآن تولدیست که گرفتار آبان گشته ام
من هدیه ای گرفته ام برای زوال  نیست
بوسیدن و بوییدن توراهم حرام کرده اند

آن کس که حرام کرده او را حلال نیست
اودرعذاب کشیدنم هم سهیم گشته است
آیارواست که عذاب کشیدنم ملال نیست
مندرعذاب کشیدنش هم سهیم گشته ام
آیا سزاست این عذاب را که خلال نیست
اینجاست که روایت عشق از سرم گذشت
من جان فدا کرده ام جعفری  وبال نیست

علی جعفری

به پاییز وآبان هم گاهی گذری زده ام بیا ببین

به پاییز وآبان هم گاهی گذری زده ام  بیا ببین
من هم به تو هر از گاهی  سری زده ام بیا ببین
قدرم  را ندانستی و تنهام گذاشتی ای بی‌ خطا
مجنونم توکرده ای من هم پری زده ام بیا ببین
پیمان عشقیراکه بسته بودم لیلی هم شکست  
معلوم الحالی را دیده ای دری  زده ام  بیا ببین
دیگر مپرس که بی تو میمیرم  من هم به عشق
جوانه های عاشقی را هم فری زده ام  بیا ببین
گرمای وجودم را تقدیم تو کرده بودم ای بیوفا

در تو صفایی هم ندیده ام شری زده ام بیاببین
از جعفری هم طلب بخشش بکن می‌رودبخشت
هرجاکه قلبی راشکسته ای سری زده ام بیا ببین

علی جعفری