یک سبد گل راچیده ام برای تودختر پاییزی من

یک سبد گل راچیده ام برای تودختر پاییزی من
مهر و‌آبان و آذر را هم دیده ام کفتر  پاییزی من
دیدار تو مرا هم نوید زیستن می‌دهد  به عشق
بیا به پیش بابا هم  بنشین ای دلبر  پاییزی من
اسمت الهه گیتی باشد و تجسم گوهر این زمان
دریای عشقی و تو ای خورشید بهتر پاییزی من
مهر است و تولدت را هم  شمرده ایم  به  عشق
یادی ازآبان هم من کرده ام ای اختر پاییزی من
آبان و مهر راهم سوزی داشته ایم و بیا تو ببین
اورفته است وچگونه گویم ای مهتر پاییزی من
شیرینترین خاطره جانم بودی و جعفری تابه ابد
بدخترم‌ هم گفته‌ام ای سپیده گوهر  پاییزی
من

علی جعفری

دوای درد منم تویی که من طبیب نمی خواهم

دوای درد منم تویی که من طبیب نمی خواهم
صدای زنگ منم تویی که من نهیب نمی خواهم
طلسم این میکده را هم شکسته ام بیا تو ببین
تو هم درجوار حبیبی  و من حبیب نمی خواهم
فدای رنگ چشانت که آسمان همرنگ توگشت
کشیده ایم قرینه ای را که حسیب نمی خواهم
فرشته ای را که بال  و پرش را هم سوخته اند
به شهر عاشقی رسیده ایم خطیب نمی خواهم
سپیده ای راهم که توصیف کرده ایم اینجاست
رفیق جعفری هم شده است رقیب نمی خواهم
ستاره ای هم طلوع کرده‌ است و بیا ببین اینجا
بهار فصل توراهم دیده‌ام و فریب نمی خواهم
فدای تو باشم و آبان و مهر و دی را شمرده ایم
باسم آبان رسیدم وطالعی رارغیب نمی خواهم

علی جعفری

من تو را با شعر حافظ هم تفأل کرده ام

من تو را با شعر حافظ هم تفأل کرده ام
دیدمت اندیشه در عشقم تحمل کرده ام

بوسه ای خواستم کنم از غنچه زیبای گل
او بگفت آهسته کن با دل تبادل کرده ام

گفتمش از جان و دل دیدار او را کن نظر
گفت خموشت میکنم دلرا تحول کرده ام

گفتمش شویش پریشان میشودباب سخن
حافظ از دستم گرفت وگفت تزلزل کرده ام

گفتمش عشقش درون سینه غوغا می کند
او بگفتا صافی عشق است توسل کرده ام

گفتمش حافظ مرا دستم بگیر افسرده ام
شرح ما را او بخواند و گفت تبدل کرده ام

مرده بودم زنده کن تقدیر عشقم رفت هدر
او نوشت ای جعفری صبرت تخیل کرده ام

علی جعفری

شرح بد هرگز نگنجد در مقام عاشقی

شرح بد هرگز نگنجد در مقام عاشقی
طرح دل را داده ام درانسجام عاشقی

عاشقی را من نهادم من کرامش میکنم
قلب خود را من بدادم در کرام عاشقی

مهر وجانت رابدست آرم به ابیات غزل
زنده باشی در حقیقت با قوام عاشقی


با خلایق هر چه لایق رانمیگویم سخن
مانده ام دروصف توای با مرام عاشقی

پاک وپاکیزه ترین افکارخود را می‌دهم
چونکه دراشعارمن خوابیده نام عاشقی

جعفری باما توباش ومن مقامت میدهم
من فدایت میشوم هرصبح وشام عاشقی

علی جعفری

ایکاش که میتوانستم دوباره من تو را صدا کنم

ایکاش که میتوانستم دوباره من تو را صدا کنم
یک ترانه ای هم برای تو بنویسم و دل را ادا کنم

ایکاش که میتوانستم درنسیم صبحگاهی ببینمت
یک بوی عطر خوشی راهم از توبگیرم و صلا کنم

ایکاش که نمی رفتی و می ماندی به پیش پنجره
یک نگاه عاشقانه ای را میانداختم و دلرا فدا کنم


ایکاش که فرمان عشق صادر میشد ودر هر سخن
یک بوسه ازلب قندش برمیداشتم ودل راجلا کنم

ایکاش که لیلی نبودومجنون هم عذاب نمی‌کشید
فرهاد در کوه نبود و منهم سپیده را هم صدا کنم

ایکاش که جعفری هم هرگز عاشق نمیشد به کس
سی سال مدام را تو بدیده ای که من هم صفا کنم

علی جعفری