عشق راحواله جانم کردندعاقبت جانم سوخت
منهم سزاواراین همه ظلم نبودم خانم سوخت
آدم هم بعشق حوا آفریده شد وگشت مونسش
مجنون هم به لیلی گفته بودبیا که آنم سوخت
برکشتی تایتانیک هم نشستیم و همسفرگشتیم
آنجا عشق و عاشقی را بدیدم که جانم سوخت
قلبیکه جلودار این همه عشق وعاشقی هم بود
شروع به تپیدن کرد و عاقبت هم کارم سوخت
کوهیکه در آن هم نشانه های گنج این عالم بود
خواندند طلسمی را که بست استخوانم سوخت
فرزند روزگار بودم و دنبال آب حیات هم رفتم
با عشق هم نشین بودم ولی پودر نهانم سوخت
تاریک گشت و آسمان هم به حالم چون گریست
در فکرسپیده هم بودم که گلهای جهانم سوخت
الطاف خداوندیست که چشمه از کوه میجوشد
اشک های جعفریرا ببین که راه کهکشانم سوخت
علی جعفری
تاریخ را ورق بزن به دیده محبوبه ام تویی
در صدر تاریخ نشسته ای مظلومه ام تویی
پرسنگ روزگار را دیده ایم از دستان عاشقی
داستان مرا هم نوشته اند مشهوره ام توی
دادند نفسی را که در آن لانه ساخته گشت
آتش به لانه ای زده اند که مختومه ام تویی
همراه کاروان مرگ هم میروم بسوی عشق
درراه عشق قدم گذاشتهام محرومه ام تویی
از دست مجنون هم گرفته ام نامه ای نشان
مشغول نوشتن هستم که منصوره ام تویی
معناندارد این سخن ها که فراموشت میکنم
باجعفری ام تو بنشین که هم سوره ام تویی
علی جعفری
جایی راکه من سرگشتهام گردشگاه درنا است
اسمی راکه من دل بستهام منزلگاه برنا است
پیچیده است بوی درختان تنومند سبز عشق
در پارکی نشستهام که او را هم در سکنا است
طبعی را که شعرم همرنگ وجودم گشته نیک
می بوسم از زیر پاهایش که نقش رویا است
تاریک میشود هوا ودنبال پروین هم گشته ام
خوشه های دلش رابچینم که جایش زیبا است
باشاعری هم کیش شدی و ولکن ماجرا نیست
مجنون را هم ستایشگر و لیلی را شیدا است
با ادب باش وقدم روی چشمانم نه دراین عالم
در این عالم بعشق تو آسمان را هم غوغا است
قهرت را برای کیست بشکن آن غرورت را لیک
چند روزی زنده باشی که عشقت را سودا است
از حال دلم مپرسی که گناهی کرده باشد افکارت
افکارکهنه ات رابریز به دور که درد دلت آرا است
آمدی و عاشقت هستم و ترک مجنون کرده ای
وای بحال مجنونی که آه دلش هم به بالا است
کاری به کار تو هم ندارم و حلالت کرده ام و نیک
دانسته ای که غم و غصه من هم به افشا است
سنگیست قلبی که بگذار بماند به حالت سنگ
یک روز نرمش خواهی کرد که پیش یکتا است
ترک از روی تو نخواهم کردکه قیامت باقیست
خدا را هم به محکمه کشیدم که تا فردا است
با جعفری عهدی بسته بودی تو فراموشش مکن
فراموشت نخواهد کرد روزی را هم که پیدااست
علی جعفری
غروب خورشید را دیدم و من تو را آرزو کردم
در بازی کودکانه بودم و همراه تو من زو کردم
چه خوش بود بازی کردن و چرخیدن هم با تو
لیلی و تناب بازی کودکانه را هم من سو کردم
هفت سنگ بود و چرخیدن و دویدنت رادیدم
توپ رادر بغل گرفتم و باز هم من تو راجوکردم
عاشقی بودم واندیشه های پاکم راهم سوختم
من این سوختن عاشقی راهم کم کم خوکردم
پس از سالها آمدی و در خوابم تو مرا بوسیدی
درآغوشم کشیدی و من تو راچو مادری بو کردم
گفتی که جعفری دفترت بیارمن عاشقت هستم
من این عشق و عاشقی را هم برای تو رو کردم
علی جعفری
نشستم درفراقت من تورابا هوش وجان دیدم
صداکردم تو نشنیدی چه زجری در جهان دیدم
ندانستی که در گیر چه ظلمی من عیان گشتم
وفا از کس ندیدم من نشستم این و آن دیدم
لبی خشکیده در صحراست نچیده بوسه لیلی
من آن مجنون سرگردان شبی نور عیان دیدم
شکستند قلب پاکم را ندیدند عاشقت هستم
چراغان کرده ام صحرا طلسم این زمان دیدم
من از دردم چو نالانم شریک غم نمیخواستم
ندیدم روی خوش دیگرحسودان رامکان دیدم
مرا دادی تو تب گویا که خود عاشق ترم بودی
چه شد با دیگری رفتی غمت را پر بیان دیدم
عجب زجری بما دادند در این دنیای بی وجدان
در این دنیای بی وجدان دلم را در خزان دیدم
نوشتی از فراقم چون بخوان ای جعفری نالان
در آغوشت چو بنشستم ملاییک پاسبان دیدم
علی جعفری