نم نمک از دشت و صحرا میرسد بویِ بهار

نم نمک از دشت و صحرا میرسد بویِ بهار
ابر و باران و نسیم و چشمه ها و سبزه زار

زنبقِ کوهی دریده جامه از فرطِ نشاط
تا دهد مژده که اینک میرسد فصلِ بهار

نغمه یِ شیرین باران میبرد هوش از چمن
در طرب صدها قناری لابلایِ شاخسار

غنچه هایِ زرد و سرخ و لاجوردی و بنفش
دامنِ صحرا و جنگل مملوّ از نقش و نگار

گاهگاهی آفتاب از شرمِ این نقشِ قشنگ
چهره مخفی می کند چون نوعروسان از وقار

صحنه ای افسونگر امّا دلنواز و بی نظیر
رقص و نازِ شاپرک ها در کنارِ جویبار

قاصدک ها در فضایِ باغ و بستان همچنان
پیکِ شادی هر طرف اینجا و آنجا رهسپار

آسمان لوحی منقّش از پرستوهایِ شاد
شور و شادی در میان بزم صدها دسته سار

زمزمه یِ شاخساران هر کجا با رقصِ باد
می نوازد جان و دل را همچو آهنگِ سه تار

کمتر از باران و ابر و شاپرک ها نیستی
در طرب آی و برقص از نغمه هایِ روزگار

جامِ غم را بشْکن از جان و بخوان آوازِ عشق
آنچنان بر شاخسار آواز می خواند هَزار

علی پیرانی شال

لبریزم از عشقِ تو من آنقدر که ای دوست

لبریزم از عشقِ تو من آنقدر که ای دوست
این گنبدِ دوّار به چشمم خمِ ابروست

هر بار که افتاد نگاهم به نگاهت
گفتم به یقین چشمِ تو سر چشمه ی جادوست

ای موی سیاهِ تو تمامِ شب و امّا
امواجِ شبِ تیره کجا چون شبِ گیسوست

افشان شده مویِ تو مگر در گذرِ باد
شهر از وزشِ بادِ سحر یکسره خوشبوست

در حسرتِ بال و پرِ پروازِ بلندم
در اوج که باشی همه جا عکسِ رُخِ توست

گاهی به نگاهی بنِگر چلچله ای را
آغوشِ تو تنها هدفِ پر زدنِ اوست

علی پیرانی شال

جز گرمیِ آغوشِ تو در دل نظری نیست

جز گرمیِ آغوشِ تو در دل نظری نیست
چشمه که بجز جانبِ رودش سفری نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم تو چنان در منی از من خبری نیست

این شهر بدونِ تو چنان ساکت و سرد است
انگار که بعد از تو در اینجا گذری نیست

گر می رسد آوازی از این شهر به گوشت
جز ضجّه ی افتادنِ شمشادِ تری نیست

امواجِ شبِ تیره و تاریک چنان است
گویی که به دنبالِ چنین شب سحری نیست

شاید بُگُشایند به روزی قفسم را
آن روز مرا بابتِ پرواز پری نیست

امروز که محتاجِ توام جایِ تو خالیست
فردا که بیایی دگر از من اثری نیست


علی پیرانی شال

نسیمِ دلکشی با عطرِ گل، سرشار می آید

نسیمِ دلکشی با عطرِ گل، سرشار می آید
عروسِ صبح آرام از دلِ گلزار می آید

چه مستانه اُفق در حلقه ای از شوق می رقصد
ز هر سویی نشان از شادیِ بسیار می آید

میانِ کوچه و پس کوچه ها شوری دگر بر پاست
از آنسویِ هوایِ شهر بویِ یار می آید

هزاران کاروانِ غنچه هایِ سرخ در راه است
به قصدِ رویتِ سرخیِ آن رخسار می آید

چنان تصویرِ زیبایی ز ماه افتاده در برکه
که ماه از شوقِ دیدارش فرود انگار می آید

دلِ شهر از هوایِ انتظار و شوق بی صبر است
گمانم عن قریبن موعدِ دیدار می آید

علی پیرانی شال

شیر باشی یا که آهو عاقبت این روزگار

شیر باشی یا که آهو عاقبت این روزگار
بر زمینت میزند با پنجه ی خونین شکار

سنگِ خارا هم اگر باشی میانِ صخره ها
صد هزران تکّه گردی زیرِ چرخِ روزگار

مُلک و تختِ پادشاهی باشَدَت در زیرِ پا
عاقبت گردی به دستش چون گدا بی اعتبار

عزّتِ صدها سلیمان را اگر بخشد به تو
عاقبت گردی به زیرِ چرخِ این چرخنده خوار

فرقِ چندانی ندارد نزدِ او آخر تو را
بیگناهی یا که مُجرم می بَرَد بالایِ دار

شیشه ی غم را بکوب اکنون به رویِ سنگِ سخت
آدمی کی می نشیند با یَلِ غم در قمار؟


علی پیرانی شال