رفتی واماندانستی که من جامانده ام
غربت تنهایی ام افتاده ام,وامانده ام
خستگی درکوله بارم رابدوشم میکشم
خاروخاشاکی شدم آغوش صحرامانده دام
گوشه ای کزمیکنم روزوشبم فرداشود
اینچنین بیغوله ره بی یاروهمتامانده ام
یک نفرمرهم نشدبرحال واحوال دلم
همچوفانوسی که درآغوش دریامانده ام
بایدازاین عشق بی حاصل دگردوری کنم
میروم چون باخیالم غرق رویامانده ام
جای ماندن نیست ,بایدرفت وآرامش گرفت
مثل مجنونی شدم بی روح ومعنامانده ام
جاگذارم خاطرات دبش وتلخ عاشقی
باخودم تنهاروم چون زارورسوا مانده ام
کریم لقمانی