من, سوار موج موی تو بودم
آنقدر رفتم, تا به ساحلت رسیدم
مرا بشناس, من از تبار تو آمدهام
از من مگریز, من از فردای تو آمدهام
من, بازدم هر نفس خستهات بودم
آنقدر مرا کشیدی, تا به آخرت رسیدم
مرا بشناس, من از تبار تو آمدهام
از من مگریز, من از فردای تو آمدهام
من, قلم دست های لرزانت بودم
آنقدر مرا نوشتی, که به کاغذت رسیدم
مرا بشناس, من از تبار تو آمدهام
از من مگریز, من از فردای تو آمدهام
سروش عباسی
در این کویرِ آشنایی
تنها غرور باقی مانده است؛
نه میغ که ببارد,
نه مهر که بتابد,
نه پرنده که بخواند,
نه سبزه که بروید.
گویی خاطرات هم
در ظلمتِ این خاک
به نسیان میروند.
آیدین آذری
فکررفتن درسرت داری وباورمیکنم
خنده هاراروزوشب درخانه مجمرمیکنم
رفتی ودیگر فراموشت شودنام مرا
میروی تنهایی ام باسایه ام سرمیکنم
وای ازاین دنیای بی سامان مراآواره کرد
بعدازاین من درس تنها بودن ازبرمیکنم
مینشینم گوشه ای نجواکنم با یادتو
گرچه میدانم که گویی, فکردیگرمیکنم
رفتنت باورنمیکردم به این زودشود
من دعایم توشه ی راهت مکررمیکنم
یادایامی که بودی , کم تو میدیدی مرا
خاطراتت رابیادت نقش دفتر میکنم
کریم لقمانی
آیا آنقدر
دوستش داری
که بگذاری فراموشت کند؟
آریا ابراهیمی