روحِ بیتابی که شیدایی فراهم میکند
بعدِ زخمی عاشقانه فکر مرهم میکند
هرچه مأیوس از اثرهای محبت میشود
رشتهی تابآوری را قُرص و محکم میکند
عاجزانه با مُرورِ خاطرات ماندنی
لحظههای تازه را گنجینهی غم میکند
با وجود شعلههای آتش سوزان عشق
شعلهی دلبستگی را در خودش کم میکند
فارغ از اوهامِ رویاهای شیرینِ قدیم
باقیِ اندیشهها را صرفِ ماتم میکند
روح سرگردانتر از دنیای سرگردان خود
شادی و غم را کمی مخلوط و درهم میکند
نیما ملکزاده
در باغ سکوت،
آزادی شبیه آرامش دخترکی ست،
خفته در سایه ی درختان گلابی،
که با نیش زنبور بی احساس،
ناگهان به گریه می افتد.
مهدی بابایی
گفتم و گفتم از زیباییاش...
از تلالوی نور، روی ابریشمی سیاه
از معجزهی آیینههایی که همیشه خود را در زلالش مرتب میکنم
از گندمی که مدام تنم را لمس میکند.
از نفسِ راحتی که میان نفسهایش میکشم
گفتم و گفتم از زیباییاش....
و باز مثل همیشه خندید؛
و باز مثل همیشه مُردم
زهرا میرزایی(صحرا)