پاهای تـــو از ابــــتــدا هم فکــــر رفتن بود
برعکس من که در سـرم شــوق رسیدن بود
من عــــاشــقت بودم شبیه قــصــه ها امـــا
پشت نـگــاه گـــــرم تو قــــلبی از آهــن بود
تاوان عشــقــــم را به تو ، بدجور پس دادم
با انـتـخابت لعــنتی ، یــک شـهر دشمن بود
سخت است خــیلی گفتن اینکه در آغوشت
خوابیدم و جسمت فقط در خانه ی من بود
بعد از تــو روزم تیره شد ، هــرگــز نفهمیدی
آن چــشـمـهای روشنت دنــیــای این زن بود
سمیه ملکی
در خم زلفت چه داری بیقرارم کرده ای
در کدامین کِشت روییدی خمارم کرده ای
گَه پریشان خاطرم کردی و گه دیوانه ام
بر همین احوال نامعلوم دچارم کرده ای
خارج از میدان می بازم مصاف عشق را
باختم خودرا همان وقتی قمارم کرده ای
راز این آشفتگی پیچیده در موهای توست
در شب افسانه ی زلفی که تارم کرده ای
شاعری بودم که تنها از جدایی می نوشت
آمدی و "دل سپردن "را شعارم کرده ای
قانعم کردی بمانم در جنون زندگی
آه ای دیوانه میبینی چکارم کرده ای!
حسین وصال پور
اگر دوباره متولد شوم با بی قانونی باد سفر میکنم .
رها ز جهالت زمان پا بر علوفه های نژند و سرد میگذارم؛
میدوم و تا ارتفاع عشق اوج میگیرم
آری روز ها می آیند و میروند
و به هنگام رفتن، تسلیم شب میشوند.
شب آغاز دلتنگی و باز فردا قصه از نو آغاز میشود.
ندا عاصم