شب شد و دل باز هم مثل همیشه تنگ بود
من نمیدانم ولی شاید دلش از سنگ بود
من خودم با دست خود او را برون کردم ز دل
کاش میفهمید این کارم شبیه جنگ بود
بین عقل و دل هزاران بار حیران ماندم و
عقل را پیروز کردم گر چه بد آهنگ بود
تا که از این خانه بیرون شد هوای وصل او
این جهان و آن جهان یک وادی بی رنگ بود
کاش تقدیرم کنار او رقم میخورد و من
کاش دستی بودم و او هم برایم چنگ بود
مبینا میرزاخانی