جنگل را در نور آفتاب دیدم که با قرمز عصرگاهی روشن می شود ،
زنده از رقص مه تاریک
و خیس از شبنم صبحگاهی ،
همیشه جدی می ماند و همیشه زیبا،
و من که همیشه باید دوستش داشته باشم.
لذت او برای من باقی می ماند،
و رنج هانابود میشوند...
وقتی جنگل را در طوفان دیدم
و صنوبرها از خواب عمیق در زمستان دارند خاکستری واز رنج سلاخی میشوند ،
من باید بیشتر دوستش داشته باشم ،
هرگز نمی توانم از او دوری کنم ،
او زیبا غم انگیز و شرافتمند است و همیشه در خانه من خواهد ماند...
وقتی آمد
من با چشمان روشن دیدمش و با اشک
به زودی کینه ام را آرام خواهد کرد
در گرمای تابستان و در یخبندان زمستان،
او بیشتر از این به من کمک خواهد کرد
او به قلبم آرامش بخشید...
آن جنگل من
زندگی من...
حجت هزاروسی