در حسرتِ لذت همه در سوز و گداز است
هر کس به تمنایِ رسیدن به نیاز است
تن ها به تکاپوست دل و جان به تقلاست
این نفسِ بشر در صَدَدِ نفع، حِفاظ است
هر نقش تجسم کند از خویش خدایی
خودخواهیِ من هایِ جهان سر به فراز است
آن را که تظاهر صفتی خویش نماید
آراسته زشتی ست که در عشوه و ناز است
از شعله ی نفرت همه را آتشی برپاست
در قلب بشر دوزخی آماده ی ساز است
گر زخم زبان داغ شقایق به دلِ ماست
پرخاشگری هایِ زبان هایِ دراز است
بی چِهره بیا حرمتِ این عشق نگهدار
آیینه شدن بر درِ این خانه جواز است
تا نقش خود از ماده گرایی نَزُدایی
در درگهی عشق آمدنت غیر مجاز است
بر لوحِ جهان آیتی از عشق بخوانی
با عقل که کور است نه، با قلبِ که باز است
کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتا نیست
باید که بی افتد دل ما را چه لِحاظ است
در سُلطه ی عشق است جهان زیرِ تعادل
هر اوج نشیب است سقوطِ به فراز است
اندر گروی توست دل بسته ی آبی
آماده ی فرمانِ تو ای بنده نواز است
الیاس آبی