من کیستم؟ آن سایهی سرگشتهی بینام،
بیمرقد و بیمنزل و بیخاکم و آرام.
گه در سخن آدم و گه در نغمهی مرغان،
گه در نفسِ باد و گهی در دل ایّام.
یک لحظه چو خورشید برآیم ز پسِ ابر،
یک دم چو مهی محو در آن چشمهی گلفام.
زین خواب گران، خلق مرا غافل و گم خواند،
غافل که من آن نغمهی بیحرفم و بیجام.
بگذار که بیرون شوم از نام و ز زنجیر،
کز نام و نشان، راه ندارند به آن بام.
دی خرقهی تقوا، من و امروز حریرم،
فردا نه در این دام، نه در سلسلهی خام.
گر پرده ز رخ باز کنم، خلق بسوزند،
من شعلهی پنهانم و در پرده ز ایّام.
امین افواجی
زمان در گوشِ من این قصه را تکرار خواهد کرد
نمی دانم که زندانی چه با دیوار خواهد کرد؟
سرم رویِ تنم بد مست و بی تاب است، می دانم
در آخر این تنِ آزرده را اِنکار خواهد کرد
اگر اَصحابِ کَهف از سینه یِ من چشم بگشاید
برایِ خوابِ طولانی تری اصرار خواهد کرد
به دریایی که من اُفتاده اَم موجِ غمش هر شب
نهنگی را به ساحل بُرده و ناچار خواهد کرد
چه اُمیدی به دنیا هست، این ناجنسِ ناهمگون
فراوان بی وفایی کرده و بسیار خواهد کرد
اگر روزی مرا در خوابِ غفلت بُرد حرفی نیست
شما را هم شبی از خوابِ خوش بیدار خواهد کرد
صبوری کن، صبوری، ای نهالِ مانده در طوفان
شکیبایی درختِ عمر را پُربار خواهد کرد
بپرس از زردکوهِ بختیاری درد یعنی چه؟
شکافِ سینه یِ زاینده رود اِقرار خواهد کرد...
هاشم بختیاری
شیشه شکست، صدای خرد شدن زمان،
دختر رقصید بر تیغههای زخمِ جهان.
خورشید در دست مرد، گل سرخی شکفت،
چشمانش در جستجوی رازِ این رقص نهفت.
ناگهان ماه مُرد، نورِ شب بیجان شد،
زلزله آمد و هستی، دوباره ویران شد.
قفسی که اسیرِ پرنده بود، شکست،
غمگین تر از این، چه سرنوشتی هست؟
پیلهای که کرمِ پروانه در آن خفته بود،
مُرد و رویایش با خاک یکسان شد، چه سود؟
مرد از خواب ظلمت، ناگهان بیدار شد،
دلش لرزید و عقلش، در این جهان بیمار شد.
مرد در خواب تاریک، دنیای درد را دید،
تاریکی در دلش، سایههای غم را کشید.
چگونه بگریزد از این کابوس بیپایان؟
شاید در دل خواب، نهان است یک داستان!
محمد کارگشا
کنون تو را دیدمت خود کان دردی
بگو که رفیقم تو با خود چه کردی
که برده بر خزان آن فصل پرگلت را
چنین باغ سبزی چه شدرفت به زردی
هرچند عیان است در رخ آن نهانت
ماندم چرا با خود اینگونه در نبردی
ز دوست خواهم راه درمان وعلاجت
کاش جادو میدانستم یا که وردی
رفیقا چه شد شوق وگرمای وجودت
چرا ذوق به دل مردو رفتی به سردی
گو دلت لرزید یا بی وفایی آن شکسته
بسان موبدان زخویش و بیگانه طردی
بگو ای دوست دردت به منه چو برادر
بیم ان دارم درد تابت بگیردبه نامردی
مخورغم رها کن خود خوری ای رفیقم
بشومحکم چو طوفانی که هرغم نوردی
داودچراغعلی