من از آن روز که عاشق گل شدم

من از آن روز که عاشق گل شدم
زحمت گِل و درد خار فراموشم شد.
ز یاد بردم اگر کودک نادانی
ز سر بچگی حرفی زد و خندید.
سوزی اگر داشت زخم زبان یاری
آهی کشیدم و
اشکی ریختم و
فراموشم شد.
فراموشم شد از آن زمان
که زیستن آموختم
مرگ هم هست.
می دانم
مرگ هم خوب است اما
از آغاز نفس
غصه ی مرگ و
دنیای دگر فراموشم شد.
فراموش کردم اگر حقیری تحقیری کرد
گر دشمنی دوست شد
دشمنی دوستان فراموشم شد.
من از آن زمان که قدر لحظه دانستم
زنده شدم،
من از آن زمان که شعر گفتم
ستم و رشک و حسد
فراموشم شد.
فراموشت باد ای یار
فراموشت باد
این جور روزگار و ستم اغیار
که من
از زمان آشنایی تو
ماه و خورشید و زمین و غربت و دیار
فراموشم شد.


سحر غفوریان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد