زیر باران، بیچتر
یکی گذشت،
و خیس نشد...
مردم گفتند:
ـ «باران،
چیزی از رنج نمیفهمد،
نرم است
نمنم،
بیخطر...»
اما کسی ندید
چطور دوید،
کجا پنهان شد
زیر لبخندِ سردِ پنجرهای خاموش.
کسی نپرسید
دلش از کجا شکست
که اشکش
از باران جدا نبود...
و من
باران را
در گودیِ دستهای یک کودک
دیدم،
که از سرما
میلرزید.
باران
گاهی فقط آواز نیست،
ضربهست
بر تنِ خستهی بیپناه...
و آنکه خیس نشد،
شاید
راهی کوتاه رفت،
شاید
دلش
جایی دیگر
تر شده بود.
پس نگو:
«باران، بیعیب است.»
گاهی
ابرها گریه میکنند،
اما زمین،
سوتفاهم را
تا مغز استخوان
حس میکند...
حمید رضا نبی پور