از خدا خواستمت

از خدا خواستمت
در شب‌هایی که باران
می‌کوبید به شیشه‌ی دل‌تنگی‌ام،
در سجاده‌ خیس از اشک،
نام تو را آرام
می‌گفتم،
مثل ذکری میان سکوت جهان.

خواستم که بمانی،
که طلوعت
هیچ‌گاه غروب نکند در چشم‌هایم،
که هر سپیده با صدایت بیدار شوم
و شب،
در آغوش مهربانی‌ات آرام گیرم...

اما حالا
می‌دانم:
عشق، گاهی یعنی رها کردن.

به خدا می‌سپارمت،
با همان دستانی
که روزی تو را
از دل خدا
طلب کرده بودم...

و حالا
در این غروب‌های بی‌تو،
با دلی پر از خاطره‌های ناتمام،
می‌نشینم کنار قاب عکس‌های قدیمی
و آرام،
می‌گویم:
از خدا خواستمت...
به خدا می‌سپارمت.


داود شجاعی نیا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد