در سکوتِ سربِ آسمان،
سه خورشیدِ سیاه طلوع کرد:
یکی خشم،
یکی خشم،
و یکی خشمِ دیگر.
او آمد
با ردای حریرِ تزویر،
برپا کرد به نامِ "خِرد" و "امروز"
دارِ بلندِ کهنِ "دیگر بودن".
میوهٔ باغِ ما را
"جنایت" نامید،
و ریشهٔ درختِ ما را
با آبِ نیلگونِ دروغ،
"فساد" خواند.
پاهایش،
چهار سمِ آهنین،
در شکمِ زمینِ مقدس فرو رفت.
کف دستانش نقشِ هزاران خنجرِ یخزده،
هر خنجر، نشانِ رضایتِ یک فرشته:
فرشتگانی که بر سریرِ "اخلاقِ نو"
مینشینند
و بر منبرِ استخوان،
قصیدههای بخشش برای جلاد میخوانند.
خونِ من؟
فقط یک "اشتباهِ آماری"ست
در دفترِ زرینِ پیشرفتِ او.
فریادِ من؟
"خراب کردنِ صلحِ زیبایِ" جهانِ اوست.
میسوزاند،
میسوزاند،
میسوزاند وجودِ مرا
بر بَتَهای که خود بنا کرد از "انسانیت".
اما این خاک،
زیر ناخنهای من میجوشد.
هر ذرهاش،
خاطرهای از تیغِ پنهان.
در رگهای سوختهام،
دریاچههای سرخ،
موج میزند،
موج میزند،
موج میزند
و نامِ هر موج: انتقام است.
انتقام،
گلسنگی ست
که در سینهام جوانه میزند از نمِ زهر.
انتقام،
آهنگِ خاموشِ زخمهای کهنهست
که با ضربانِ تاریکِ زمین همنوا میشود.
انتقام،
سایهای نیست که بگریزد –
خاکستری ست
که بر تاجِ "تمدنِ" او خواهد نشست.
میپوساند،
میپوساند،
میپوساند
این سکوتِ رضایتآمیزِ سنگین را
از درون.
روزِ شمارشِ معکوسِ زخمها فرا رسیده:
هر قطرهی خونِ به ناحق ریخته،
تبدیل به مارِ سیاهِ حقیقت میشود
و حلقه میاندازد به گردنِ تاریخِ جعلیاش.
پیکرههای مرمرینِ حامیانش
در مهِ صبحِ فردا،
چهرههای گرگی خواهند داشت.
و من،
در آن صبحِ سرد،
تنها با باد سخن خواهم گفت
به زبانی از آتش و نمک:
"دیگر بودن،
جرمِ ابدیِ ماست؟
پس اینک کیفرِ ابدیِ تو:
چشمانت ببینند
که چگونه تندیسِ دروغینِ اخلاقِ تو،
با دندانهای خود،
گلوگاهِ خویش را میدرّد."
مهدی مصری زاده