رفتم دیگر ز این کاشانه
قهر گشته با من اهل این خانه
گویا دیگر جایی ندارم در این کاشانه
نگاه ها سنگین شدن بر من در این خانه
کوله را بستم با اشک وخون
به راه افتادم با چشم خون
خیالم این بود نگاهی برم من کنند
رفتنم را در پیشنه اش مختل کنند
قدم هایم را سنگین کردم
زیر چشمی به اهل خانه نگاه کردم
نیامد صدای از جمع خانه
امیدم ناامید شد از اهل خانه
به دل خود گفتم این گونه
ای مرد برو تو از اهل این خانه
نیازی ندارن به تو این صاحبان خانه
اصرارت چیست برای ماندن در این خانه
ببین نیستی خوشحالن اهل خانه
بیا دوباره محیا کن خوشحالی بر این خانه
برو برو دیگر بر نگرد به خانه
کفن کردن تنت برگرد و نگاهی کن به خانه
غم را دور کن با رفتند ز این خانه
خیالت را گرم کن در بت خانه
بدان محبت بر تو نیست در این خانه
وحید خرمی فر