آسمان تیره و تار است، غمم سنگین است
پس کجایی که بیایی، دل من غمگین است
باز کن پنجره را و به خورشید بگو
یار من نور تو را میخواهد
بوسه ای سبز بر اندام بهار
نفسی شادتر از عشق و امید
همه از عمق وجودش جاریست
پاک کن هر چه بدیست
سینه ای دارد صاف، زخم هایی همه سرد
یار من نور تو را میخواهد
آتشی دارد دل، دل دلسوخته اش سوخت بیا
بارشی میخواهد تا که آرام بگیرد، آرام
پاک کن اشکش را، ناز کن دستش را
علی اندازه سرو یا هم اندازه کاج، مهر را میفهمد
باز کن پنجره را
تا که باران بهاری نفسی چاق کند
نفسش با نفس یار من آواز کند
علی اندازه رود یا هم اندازه کوه غصه را میفهمد
غمش اندازه این اقیانوس، دلش اندازه بذر
کاش میشد قفسش باز کنید، تا که پرواز کند
بنشیند لب جوی، نفسی تازه کند
گذر عمر ببیند، غم دل چاره کند
آسمانش سرخ است، یاس هایش مشکی
نرگس مست رسان یارم را
تا که اندازه عشق یا هم اندازه یار
غمش آرام بگیرد، آرام
علی حکمت اندیش