دیدمت رفتی ولی از آن گذر جانم رود
هر دمی چون می رود یادی کی از آنم رود
چهره ام بین از برایت گونه ها مرداب شد
هر بهارم قبل از هجرانْ زمستانم رود
من شدم مست از نگاهت آسمانم می شوی؟
تا که غرق از دیدهات یاد از گلستانم رود
غنچهای پژمرده در فنجان چشمم می گریست
کز عرق مفلس شود مستا به فنجانم رود
بذر خورشیدت سما را چون گلستان می کند
دُرده نوشی از کفت جوشش و در خونم رود
هر کجا درمان به دردی چون شبیه است ای صنم
بوی گیسوات مرا در گور بر جانم رود
زخم رودی خون دریا به بلندا کوه بُرد
همچو من یادت ز خویم بدان سانم رود
چون کبوتر تیز نوک،زخم به ستاره می زنی
آسمانم سرد و گویی هر بهارانم رود
رخش هندوی تنت جستی ز چشمم می زند
دد منش در قوس من او بی سوارانم رود
فرهان منظری