میان جنگلی با یار بودم
ز مدهوشیِ سر سرشار بودم
گهی گلبوسهای بر رویِ ماهش
گهی مبهوت آن برقِ نگاهش
ز دستانش محبّت چیدنی بود
قد و بالای او، وه! دیدنی بود
تو گویی هرچه را زیبا بخوانند
ز نقش ِ روی ِ دلدارم بدانند
من و مدهوشی و گلبوسهی یار
من و غمزه، من و یاری دلآزار
عجب حالی ؛ عجب حس قشنگی
عجب زیباییِ خوشآب و رنگی
به ناگه غرشی بر آسمان شد
خوشی از واهمه گویا نهان شد
به رعدی شاخه ها را شعله ور ساخت
به آنی تاجران را پیله ور ساخت
بساطِ عاشقیها شد دگرگون
دو چشمِ عشوهگر شد کاسهی خون
خدایا! تا دمی آسوده گشتم
به تقدیرت به غم آلوده گشتم
اگر اوج و فرودم این چنین است
به هر عیشی غمی اندر کمین است
من آن راحت نمیخواهم که زان پس
تو گویی رسم دنیایم همین است
جواد قنبریان