کودکی ام را در آغوش می کشم
می خندد
امان نمی دهد،گریه
چقدر درد را به بازی گرفته ای
سینه ام تیر می کشد
بهمن دود می کرد
خفه نشدیم
پر از خونِ شهریور
جنگ
چقدر رعنا قد می کشید
آوار برداری می کرد
و تمام فصل ها را به هم پیوند می داد
جنگ
سایه مستدامش بر سرمان برقرار
دستهایش
از گلویمان آب خورد
و موهای بافته مان را شانه زد
جنگ
نگاهش، نارنجکی را ضامن کشید
و مین ضد تانک روییدن را
سبز شد
درون ممه بندهای قرمز
دختری
که کودکی اش را
با دمپایی لنگه به لنگه
با کتاب های پاره، دفتری زخمی
عروس شد
از تایر فرسوده فرغون
از تیر آهن و میلگرد های معتاد
میلگرد های آجدار
میلگرد هایی که فقط میلگرد بودند
و میلگرد ها
مادرانشان فقط مادرشوهر بودند
کودکانی
که از آغوش پستان های بریده آویزان شیر می خورند
درختان خسته
بلوط های سوخته
زاگرس را فتح کردند
تا از پلاژ کارون پازن ها آب بنوشند
بلقیس
زبانت تیغ هایش را زمین نمی گذارد
کمی ببوس
لبان زخم خورده ام را
نکند، خون بس باشی تو
غلامرضا تنها