این دنیا…
میشکند
میشکند!
کوه یخ وجودت را…
کوه یخِ وجودت را در دریای مردگان… ذوب میکند.
چشمانت را منفجر میکند…
و تصویر زندگیات را…
معکوس… میبینی.
معکوس؟
از نیستی… تا به نیستی
از خستگی در سیاهی این دنیا…
تا ناآگاهی از تاریکی آن.
دلیل برای بودن؟
یا فراری از نبودن؟
نبودن؟
سرت را بچرخان…
حقیقت را در سرت… شناور کن.
دنیای افکارت را پاره… پاره کن
هر تکه را… در گوشهی دریای درونت بینداز.
به دنبال گوی میگردی…
و آن را… در چشمانت میگردانند؛
گوی تابان…
که از چشمانت… درونت را روشن میکند،
اگر…
درونت کور نباشد…
و نور را لمس کند.
نوری که ادراکی است…
از باز کردن زنجیر آینده…
از تنِ گذشتهی خستهات…
هر کس،
نورش را به آغوش میکشد،
اما من، در پناه تو،
موهایت را
هنگام لمس موهایت.
آنها
فرار از نبودن را… برایم گفتند.
از پیچیدگی زندگی خودشان
که با تو است…
اما با تو درگیر.
برای تو است…
اما با سختی.
و در انتها
انتها…
انتها!
بوییدن آن…
رنگ زندگی را…
بر روحم کشید.
اما صدای خندهات…
این بار فراموشی برایم آورد.
و آن را به من… هدیه داد.
فراموشیای که مرا
به نقطهی اول برگرداند.
من…
من…
هستم؟
یا نیستم؟
باید باشم؟
پوریا شهیدی فر