من در سیاره ی ارواح

من در سیاره ی ارواح
بر شاخه ی یک درخت اهورایی
آشیان داشتم .
سیمرغ مسیرِ کهکشان را به من نشان داد
و از من خواست برای گذراندن دوره های مهارتِ پرواز ،
راهیِ سیاره ی زمین بشوم .
من با طنابی نامرئی که به ماشینِ جسم متصل بود
به مکتبِ زمین فرود آمدم .
طناب که پاره شد ،
دیگر امکان رفتن به بالا را نداشتم .
در همین حین
معلمِ زندگی به استقبالم آمد
و مرا با خود به جنگلِ درس برد .
آنجا از درختانِ تجربه ،
میوه های تلخ و شیرین چیدم .
معلمِ زندگی از من خواست آنها را بچشم
چرا که تامین کننده ی املاح مورد نیاز برای رشد بالهای پروازند .
تا کنون سه دهه در مکتب زمین به تحصیل گذرانده ام و حالا وارد دهه ی چهارم میشوم .
امروز احساس عجیبی دارم ،
بر شانه های ماشینِ من ،
دو شیار کوچک به وجود آمده است !
من از حلاوتِ این لحظه ،
تلخ و شیرینی میوه ها را فراموش کردم ،
چشمانم را بستم و ماشینِ جسمم را در مسیر لایتناهیِ آینده تصور کردم ،
طرحِ آن را در دفترِ خیال با مدادِ انگشت کشیدم و چند سطر از جهانگردی با آن نوشتم .
وقتی معلمِ زندگی انشای مرا خواند ،ستاره ای بر کاغذ جانم چسباند .
سپس در کارنامه ی پایان سالِ من نوشت :

ازین پس شاهدِ روئیدنِ پَر از آن شیارهای کوچک خواهی بود تا روزی که مقاماتِ سیاره ی بالا فراخوان بدهند ،

 فرصت هست . هر لحظه را مانند چیدن یک پر از سیمرغ ، غنیمت بدان .

بالهای تو مدرکیست برای ورود به سیاره ی لایزال .
سحرفهامی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد