آرایش کرده ای و زمین و زمانم آرزوست
یک بوسه ای از لبت زدن بر لبانم آرزوست
آرایش کرده ای وگواه است زآن رنگ و روی
بر لب گرفته ای رنگ و ابرو نشانم آرزوست
زیباتر از بهشت گشتی و حوران سر نوشت
تشبیه به طاووس گشته ای و آنم آرزوست
آرایش کرده ای و تو جان از تنم برده ای
دلیکه درگیر تو گشته است نهانم آرزوست
صادق بعشق تو هستم و درشور وحال دل
مجنون شدم و بدان لیلی کشانم آرزوست
همخانه دل گشته ای و سپیده تو هم بدان
منظومه ای گر نوشتم شرح توانم آرزوست
برجعفری گناه نیست که یادازتوکرده است
آهسته میبوسمت بدان که روانم آرزوست
علی جعفری
بیا دستم بگیر و به آسمان برویم قربان تو
من بارها آرزو کرده بودم بشوم احسان تو
بیا دستم بگیر ودستان گرم تو همشفاست
در سایه تو زیسته ام و شده ام حیران تو
بیا دستم بگیر و که با طوفان هم نوا شدم
وزیدم وگاهی هم من آمدم به لب ایوان تو
دیدم که گریانی و اشکت را هم پاک کردم
بوسیدم از آن لب و از آن چهره گریان تو
بیادستم بگیر و مجنون تو هستم و هستم
باورکرده ای مال توهستم و قسم بجان تو
بیا دستم بگیر وعاقبت میروم به زیر خاک
میروید بر سر خاکم لاله هم به دستان تو
بیا دستم بگیر و پروانه ات هم بشوم گهی
برروی آتشی روم و شوم من هم مهمان تو
بیا دستم بگیر و با گریه می سرایمت مدام
اشکهای مرا هم بدیده ای شدم پریشان تو
بیا دستم بگیر قلبم تهی گشته به زیر پای
از بس لگد کوب کرده اند و شدم گریان تو
بیا دستم بگیر و جعفری جان سپیده رفت
گریان او گشتم و منهم نوشته ام پیمان تو
علی جعفری
در سکوتم محن عشق مرا سایه فکند
در دلم نام تو افتاد و مرا شایه فکند
اهل هجرانم و با سبک سبا میخوانم
غصه دارم که چرا هجر مرا آیه فکند
مصحف عشق بدان درطلب اهل دعا
در سجودم برکاتیست مرا دایه فکند
من همانم که گدای سر کویت گشتم
حسرت دیدن تو بخت مرا لایه فکند
پر مژگان تو را بر سر خود سر کردم
من به پروازشدم یاد تو را پایه فکند
پخته ترگشتم وبا جام توگرخرسندم
زهرخودرا توبده جسم مرامایه فکند
در بهشتی که مرا وعده عشقت دادی
راهی دوزخم اکنون که مراغایه فکند
جعفری چونکه نشد یاد تو را تازه کند
دین وایمان بدادم که تورا سایه فکند
علی جعفری
بدل بگو چه کنم سخن به آه دل است
بجویمت تو بخوان مهن نگاه دل است
رخی که در دل من کشیده نقش تو را
بگل حواله کنم گلی که ماه دل است
شدم که مست و ملول چراغ راه توام
به دشت لاله بیا بدان که راه دل است
شراب تازه کجا و می و پیاله بجاست
ببوسم از لب تو که این گناه دل است
بود ز فلسفه ات نشان ز حکمت عشق
اسیر سفسطه ام بلای چاه دل است
به یاد آصف دل روم به شهر تو من
کنم بمعجزه ای صفا به کاره دل است
سپیده عاشقت ام نشد وصال تو لیک
صدای جعفریت رسیده گاه دل است
علی جعفری
دلی که تورا صدا میکند و میجوید به عرصه راه نیست .
عاشق شدن لیلی به مجنون هم ببین که گناه نیست
فرسوده گشتم و فرتوت هم ز گردش ایام نا صواب
پیرم تو کرده ای عشقت کشته مرا ببین که آه نیست
خرمن بزرگ است وببین گل های منهم شکوفه داده اند
نرگس به یک طرف و سوسن هم ببین کنار چاه نیست
فرق است میان من و دیگران انتخواب خود تو کرده ای
دیگر امیدی نیست که مال من شوی و گویا پگاه نیست
بخت است که نوشته شد به زور به گردنت کی خواستی
دیگران تصمیم بگیرند واین همه گاه را که ماه نیست
خورشید بودی تو بخوان من هم که ماه جوانت هستم
گشتم هلال به عشق تو نگاه کنی و ببینی به کاه نیست
شعراز درون میجوشد و نویدخجسته ام میدهد به زور
زنجیر پاره کرده ایم و دیوانه ای را ببین که جاه نیست
از مولوی خواسته بودند که تو هم دنبال شمس ات مرو
گفتاکه شمس هست جانودلم این همه کس راشاه نیست
ای جعفری خموش که سپیده هم رسیده به شور عشق
آهنگ عشق تو را شنیده است و دل را هم گناه نیست
علی جعفری